
786
ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب
--------
کسانی بیمار دارند ( هر نوع بیماری ) و یا مشکل و گرفتگی در امور شرعی دارند نظر خصوصی بدهند با کسب اجازه کامل با ذکر مشخصات فردی و یک ساعت مشخص که در همان ساعت ارتباط را دریافت کنند
آرشیو
تماس با من
جستجو
آرشیو وبلاگ
مرداد 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
آرشیو موضوعی
فلسفه و مفاهیم
طالع بینی ، فال ، استخاره
قرآن کلام خدا
داستانهای پند آموز
نجوم ، زمان ، ساعات
طب در اسلام و قرآن
امکانات یار
شیعه شناسی
پاسخ نامه
*.* رمل *.*
کتابهای یار
درباره ارتباط
آدرس های ورودی
YAr.HOO.ir
YAr.Zim.ir
YAr102.ORQ.ir
ZAlin.HOO.ir
آمار گیر
خبرنامه
لوگوی یار
بايد ديد كه اهل بيت ، به چه كسانى گفته مى شود و در اين آيه مباركه چه كسانى از آن
اراده شده است ؟
از نظر لغت ، اهل بيت به عشيره و اقرباى انسان اطلاق مى شود، ولى مسلّماً مراد از
آيه ، جميع اقرباى پيامبر نيست ؛ زيرا در بين آنان حتى افراد مشرك مثل ابولهب ها
وجود داشتند كه يقيناً آيه مباركه شامل آنان نخواهد شد، پس بايد براى شناختن اهل
بيت ؛ يعنى كسانى كه در اين آيه مباركه ، مطهر معرّفى شده اند، به رواياتى كه در
تفسير آيه وارد شده است مراجعه كرد و اينك چند روايت :
((ابن عبدالبرّ شافعى )) مى گويد: وقتى آيه مباركه تطهير نازل شد، پيامبر صلّى
اللّه عليه و آله فاطمه ، على ، حسن و حسين عليهم السّلام را نزد خود خواند و به
خداى متعال عرض كرد: ((اللّهم هؤ لاء اهل بيتى فاذهب عنهم الرجس و طهّرهم
تطهيراً(16) ؛ خداوندا! اينان اهل بيت منند، پس از آنان رجس را دور و آنان را پاك و
مطهر بگردان )) .
((حافظ حسكانى حنفى نيشابورى )) در كتاب ((شواهد التنزيل لقواعد التفضيل ))،(17)
بيش از دويست طريق و روايت ذكر مى كند كه آيه مباركه فقط شامل وجودمبارك رسول خدا
صلّى اللّه عليه و آله ، على ، فاطمه ، حسن و حسين عليهم السّلام مى شودوبس .
((ابن حجر)) در ((صواعق )) مى گويد: اكثر مفسرين بر آنند كه اين آيه در شاءن على ،
فاطمه ، حسن و حسين عليهم السّلام نازل شده است ؛ چون ضمير ((عنكم )) مذكر است
.(18)
مسلم در باب فضايل حسنين عليهماالسّلام از صفيه بنت شيبه از ام المؤ منين عايشه
روايت مى كند كه گفت :
((خرج النبىُّ صلّى اللّه عليه و آله غداةً و عليه مرط مرحَّل ، من شعر اسود. فجاء
الحسن بنُ علي فادخله ثمّ جاء الحُسَيْنُ فدخل معه . ثمّ جاءت فاطمة فادخلها. ثمّ
جاء علىُّ فادخله . ثمّ قال : (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ
الرِّجْسَ اءَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا)).(19)
((يك روز صبح پيامبر صلّى اللّه عليه و آله برخاست ، در حالى كه آن حضرت كسا و
عبايى بافته شده از پشم سياه بر دوش مبارك داشت پس حسن بن على بر آن حضرت وارد شد،
حضرت او را به زير عبا برد، بعد حسين وارد شد و با آن حضرت به زير عبا رفت ، آنگاه
فاطمه بر وى داخل گرديد، حضرت او را نيز به زير عبا برد و سپس على عليه السّلام آمد،
حضرت او را نيز داخل عبا برد و فرمود: خداوند، اراده فرموده است كه تنها از شما اهل
بيت ، رجس و پليدى را دور گرداند و شما را پاك و مطهر نمايد)) .
اين حديث را حاكم ، بيهقى و ابن جرير نيز نقل مى كنند(20) ، حاكم بعد از نقل حديث
مى گويد: اين حديث به شرط بخارى و مسلم صحيح است .(21)
سيوطى در الدر المنثور(22) در ذيل آيه مباركه تطهير روايت فوق را ذكر نموده مى گويد:
ابن ابى شيبه و احمد و ابى حاتم ، نيز اين روايت را نقل نموده اند.
ترمذى از عمر بن ابى سلمه ، ربيب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و به سند ديگر از
شهر بن حوشب از ام سلمه نقل مى كند كه وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر اكرم صلّى
اللّه عليه و آله ، على ، فاطمه ، حسن و حسين عليهم السّلام را نزد خود خوانده ،
آنان را با كسا (عبا) پوشانيد. بعد خطاب به خداى متعال عرض كرد: ((اللهم هؤ لاء اهل
بيتى و خاصتى اذهب عنهم الرجس و طهّرهم تطهيرا)).(23)
((پروردگارا! ايشان اهل بيت و خواص من هستند پس رجس را از آنان دور كرده و پاك و
مطهرشان بگردان )) .
ترمذى به سند خودش از انس بن مالك نقل مى كند كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله
شش ماه متصل وقتى براى نماز صبح از منزل بيرون مى آمد، به در خانه فاطمه عليها
السّلام كه مى رسيد، مى فرمود: ((الصلاة يا اهل البيت انّما يريد اللّه ليذهب عنكم
الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً))(24) .
((اى اهل بيت ! موقع نماز است ، خداوند اراده فرموده است كه شما را از رجس و پليدى
پاك و مطهر بگرداند)) .
حاكم به سندش از ام سلمه زوجه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت مى كند كه گفت :
اين آيه در خانه من نازل شد، پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كسى را فرستاد
دنبال على ، فاطمه ، حسن و حسين عليهم السّلام وقتى همه جمع شدند، خطاب به خداوند
عرض كرد: ((خدايا! اينها اهل بيت من هستند))، ام سلمه مى گويد: عرض كردم ، آيا من
از اهل بيت نيستم ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: تو انسان خوبى هستى و
عاقبت تو نيكوست ، اما ايشان اهل بيت من هستند(25) . حاكم بعد از نقل اين حديث مى
گويد: اين حديث به شرط بخارى صحيح است .
سيوطى در الدرالمنثور(26) در ذيل آيه مباركه ، از ام سلمه روايت مى كند كه گفت :
اين آيه در خانه من نازل شد، و در خانه هفت نفر بودند، جبرئيل ، ميكائيل ، على ،
فاطمه ، حسن و حسين عليهم السّلام و من نزديك درب خانه بودم ، عرض كردم : يا رسول
اللّه صلّى اللّه عليه و آله ! من از اهل بيت شما نيستم ، فرمود تو عاقبت نيكو دارى
و از همسران نبى هستى .
هيثمى از ابى برزه نقل مى كند كه گفت : هفده ماه با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله
نماز خواندم ، هروقت كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله از منزل خارج مى شد، مى آمد
پشت در منزل فاطمه عليها السّلام ومى فرمود: ((الصلاة عليكم انّما يريد اللّه ليذهب
...))(27) (28).
16- الاستيعاب بهامش الاصابه ، ج 3، ص 37 .
17- همان ، ج 2، ص 18 - 140 .
18- الصواعق المحرقة ، ط مصر، ص 141 .
19- صحيح مسلم ، شرح نووى ، ج 15، ص 194 .
20- مستدرك الصحيحين ، ج 3، ص 147. سنن ، ج 2، ص 149. تفسير ابن جرير، ج 22، ص 5 .
21- يعنى مطابق نقل بخارى و مسلم و از طريق آن دو نفر صحيح است .
22- الدر المنثور، ج 5، ص 198 .
23- ترمذى ، صحيح ، ج 5، ص 30، 328 و360، ش 3258، 3875 و3963 .
24- ترمذى ، صحيح ، ج 5، ص 31، ش 3259 .
25- مستدرك الصحيحين ، ج 2، ص 416 .
26- ج 5، ص 198 .
27- مجمع الزوايد، ج 9، ص 119 . ضمناً در صفحات 121، 206 و 207 هم مطالبى كه دال بر مدعاى ماست نقل مى كند .
28- از جمله محدثين و مؤ لفينى كه اين احاديث را نقل كرده اند، مى توان احمد بن حنبل در مسند، ج 1، ص 544، ش 3052 وج 5، ص 79، ش 16540 و ج 7، ص 415، ش 25969. نسائى در خصايص ، ص 3 و خطيب بغدادى در تاريخ بغداد، ج 10، ص 278.ابن عساكر شافعى در تاريخ دمشق در ترجمه على عليه السّلام ، ج 1، ص 250، ح 320. ابن صباغ مالكى در الفصول المهمة ، ص 26. ذهبى در ميزان الاعتدال ، ج 2 ص 381، ش 4154، و غير ايشان را نام برد.
چنانچه اختصاص اين آيه مباركه به پنج تن آل عبا يعنى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ، على ، فاطمه ، حسن و حسين ، در كتابهاى الرياض النضرة ، ج 2، ص 248. مسند ابى داوود طيالسى ، ج 8، ص 274. اسدالغابة ، ج 4، ص 29 و ج 3، ص 413. مشكل الا ثار، ج 1، ص 332، 333، 336 و 338. شواهد التنزيل ، ج 2، ص 33. ينابيع المودة ، ص 229. فرائد السمطين ، ج 2، ص 22، ح 364. مناقب خوارزمى ، ص 61 و غير اينها از كتب ديگر ذكر شده است .
ادامه مطلب
جمعه 8 آذر1387-11:6 | | سرباز | گروه شیعه شناسی |لینک به نوشته

قبل از ورود در اين بحث و بيان حقيقت تشيّع ، نخست لازم است معناى ((تشيّع )) را از نظر لغت و اصطلاح بدانيم . ((تشيّع )) از نظر لغوى از ماده ((شيع )) گرفته شده كه به معناى متابعت و پيروى است . بنابراين ، تشيّع كه مصدر ثلاثى مزيد فيه و از باب تفعّل و تاى آن تاى مطاوعه مى باشد، به معناى ((قبول پيروى و اطاعت )) است .
اما اصطلاحاً به مكتب و مذهبى گفته مى شود كه پيروى از اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را در جميع ابعاد اسلام ، اعم از اعتقادى ، سياسى ، فرهنگى ، اقتصادى ، مسائل عبادى و حتّى در زندگى فردى و اجتماعى ، واجب و لازم مى داند .
مراد از پيروى اهل بيت عليهم السّلام اين نيست كه در مكتب تشيّع ، قرآن و سنّت عمل نمى شود، بلكه مراد آن است كه قرآن و سنّت ، بايد از طريق اهل بيت عليهم السّلام به دست آورده شده ، وانگهى به آن دو عمل شود .
اما در رابطه با قرآن كريم ، همه مى دانند كه ((قرآن )) كتابى است مشتمل بر ناسخ و منسوخ ، عام و خاص ، مطلق و مقيد، مجمل و مبيّن ، محكم و متشابه ، نصّ و ظاهر و مواردى از اين قبيل كه فهم آن براى عموم مردم آسان نبوده بلكه فهم قرآن براى عموم مردم بسيار مشكل است و اگر فقط قرآن باشد و بس ، هيچ حكمى از احكام الهى از آن به طور كامل استخراج نخواهد شد؛ زيرا نه تنها نياز به تاءويل و تفسير دارد، بلكه قرآن ، كتابى است مشتمل بر يك سلسله كليّات كه به عنوان اصل و قاعده ، بايد از آن استفاده شود. و تطبيق آن اصول و قواعد بر موارد جزئى و بيان مصاديق ، كار انسان عادى نيست ، بلكه طبق نصّ خود قرآن كريم : (إِنَّهُ لَقُرْءَانٌ كَرِيمٌ# فِى كِتَبٍ مَّكْنُونٍ# لا يَمَسُّهُ إِلا الْمُطَهَّرُونَ).(12)
((كه آن قرآن كريمى است كه در كتاب محفوظى جاى دارد و جز پاكان نمى توانند به آن دست زنند [ دست يابند])).
تنها كسانى مى توانند اين كتاب آسمانى را فهميده و بيان كنند كه از انجاس و ارجاس و ناپاكيهاى باطنى و ظاهرى ، پاك و مطهر باشند.
البته بعضى از مفسرين گفته اند كه اينجا خبر به معناى نهى است و مراد از آيه ، حرمت مس قرآن براى محدث و جنب مى باشد. و بعضى هم مراد از ((مطهرون )) را ((ملائكه )) گفته اند كه هر دو نظر بلاوجه است ؛ چون اگر ((لا)) را ناهيه يا حتى نافيه بگيريم و بخواهيم از آيه مباركه استفاده حرمت مس براى محدث و جنب بنمائيم بايد اوّلاً : كلمه ((مطهرون )) را به معناى ((متطهرون )) و از باب تفعّل بدانيم .
و ثانياً : ((فى كتاب مكنون )) را به معناى همين كتاب موجود بگيريم ، در حالى كه اولاً: اصل ، ظهور هر كلمه در معناى خودش مى باشد و ثانياً: خداوند در جاى ديگر مى فرمايد: (بَلْ هُوَ قُرْءَانٌ مَّجِيدٌ# فِى لَوْحٍ مَّحْفُوظٍ).(13)
((بلكه اين قرآن همان قرآن مجيدى است كه در لوح محفوظ بوده است )). و به قرينه اين آيه ، آيه قبل را نيز چنين معنا مى كنيم : ((اين قرآن همان قرآن كريم است كه در كتاب مكنون و مستور، از ديد مردم عادى مى باشد و مصون از اشتباه و تحريف بوده است كه نمى دانند اين قرآن را مگر كسانى كه مطهر و پاكند)) .
و اگر مراد از مطهرون ((ملائكه )) باشد، آن وقت بايد فهم و درك قرآن را منحصر به آنان كرده و حتّى قايل شويم كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله هم قرآن را نمى فهميده و اين مطلبى است كه التزام به آن مشكل بلكه نادرست و غلط است .
پس بايد مراد از ((مطهرون )) اعم از ملائكه و غير آنان كه عبارت از افراد مطهرند باشد، بلكه اساساً مطهرون ملائكه را شامل نمى شود؛ زيرا قرآن كتابى است كه براى انسانها نازل شده وملائكه فقط آورنده آن هستند نه مبين آن .
راغب ، در كتاب مفردات ، در مادّه ((طهر)) آيه را چنين معنا مى كند: ((لا يمسّه الاّ المطهرون اى انّه لا يبلغ حقائق معرفته الاّ من طهّر نفسه و تنقّى من دَرَنِ الفساد)).(14)
((به حقايق معرفت قرآن پى نمى برد، مگر كسى كه نفسش را پاك نموده و آلودگيهاى فساد را از آن زدوده است )) .
و به نصّ قرآن كريم تنها كسانى كه در ميان امت اسلامى متصف به وصف ((مطهر)) شده اند، اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هستند؛ زيرا خداى متعال درباره آنان مى فرمايد:
(... إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ اءَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا)؛(15) ((خداوند اراده فرموده است كه تنها از شما اهل بيت ، رجس و پليدى را دور نموده و شما را پاك و مُطَهّر بگرداند)) .
با گذاشتن آيه دوم در كنار آيه اول ، متوجه خواهيم شد كه مراد از مطهّرون در آيه قبل اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى باشند كه خود آن حضرت نيز جزو آنان محسوب مى گردد. و چون قرآن را فقط اينها مى دانند و بس ، پس بايد در فهم معناى قرآن و استنباط احكام خدا از آن ، به آنان مراجعه شود .
و اما نسبت به سنّت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله پر واضح است كه سنت را بايد از اهل بيت عليهم السّلام گرفت ؛ زيرا معناى لغوى سنّت ، طريقه و روش است و روش اكثر مردم به طور كامل براى غير اهل بيت او روشن و واضح نخواهد بود؛ چون اوّلاً: همانطور كه گفته اند: ((اهل البيت ادرى بما فى البيت ؛ اهل خانه آگاهترند از آنچه در خانه مى گذرد)).
ثانياً : از روايات و ادله اى كه بعداً خواهد آمد، استفاده مى شود كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله رجوع به اهل بيت عليهم السّلام در فهم دين وروش خويش را واجب و لازم دانسته است ؛ زيرا آنان را بعد از خود، راهنما و هادى امت اسلامى معرفى فرموده است .
ثالثاً : همانطورى كه درك قرآن كريم براى مردم عادى مشكل است ، درك و فهم سنّت نيز براى آنان مشكل خواهد بود. و از اين جهت است كه نياز به ((مبين )) پيدا مى شود و مبين سنّت مثل مبين قرآن بايد مطهر از ارجاس و پليديها باشد. و به نص قرآن كريم تنها كسانى كه از ارجاس و پليديها پاك هستند، اهل بيت عليهم السّلام مى باشند .
منبع : تشیع چیست؟ شیعه کیست؟ ، مولف : سید محسن حجت12 - واقعه / 77 - 79
13 - بروج / 21 و 22
14 - مفردات راغب ، ص 308
15 - احزاب / 33
جمعه 8 آذر1387-11:5 | | سرباز | گروه شیعه شناسی |لینک به نوشته

آيه مباركه ((تطهير)) دلالت مى كند كه اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه طبق
نصوص متقدمه شامل خمسه طيبه مى شود، معصوم از خطا و اشتباه هستند؛ زيرا رجسى كه در
اين آيه از اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نفى شده ، به معناى قذر كه اعم از
نجاست است ، مى باشد و شامل تمام كارهاى زشت و گناهان مى شود .
ابن اثير مى گويد: ((الرجس ، اَلقَذَرُ وقد يُعْبَّرُ به عن الحَرامِ والفِعْلِ
القَبيحِ والعذابِ، والّلَعْنة والكُفْر(55) ؛ رجس عبارت است از قذر و گاهى تعبير
مى شود از آن به حرام و كار زشت و عذاب و لعنت و كفر)) .
ابن منظور هم براى ((رجس )) همين معانى را ذكر مى كند(56) .
زبيدى از ابن كلبى نقل مى كند كه : ((الرجس الماثم ؛ رجس عبارت است از گناهان )).
و همچنين از زجاج نقل مى كند كه : ((الرِّجسُ كُلّ ما استَقْذَر من العَمَلِ بالغَ
اللّهُ تعالى فى ذَمِّ هَذهِ الا شياء فَسمّاها رِجسا؛ رجس كارى است كه طبع انسان
از آن نفرت دارد و خداى متعال به جهت بيان كردن پستى آن اعمال و اشيا از باب مبالغه
آنها را رجس ناميده است )).
و باز مى گويد: ((الرِّجْسُ العذابُ و الْعَمَلُ المودِّى الى العذابِ؛ رجس به
معناى عذاب و عملى كه موجب عذاب مى شود، هست ))(57) .
پس نتيجه مى گيريم ، كسانى كه از آنان رجس دور شده است ، معصومند چون به هيچ عنوان
گناه و خطايى از آنان سر نمى زند والاّ ذهاب رجس از آنان بى معنا و بلا وجه خواهد
بود .
ديدگاه آية اللّه مرعشى نجفى (ره ) در باره آيه تطهير
مرحوم آية اللّه العظمى آقاى نجفى مرعشى قدّس سرّه در حاشيه كتاب ((احقاق الحق ))
در تتمّه مى فرمايد: بدانكه آيه تطهير صريح الدلاله است بر عصمت اهل بيت عليهم
السّلام ، به اين بيان كه آيه مباركه بالصراحه دلالت دارد بر تعلق اراده خداوند
متعال به تطهير اهل بيت عليهم السّلام و ثابت است تحقق آن از جهت آنكه تخلف اراده
خداوند از مرادش محال است ؛ زيرا اراده در اين آيه ، اراده تكوينيه هست نه تشريعيه
؛ چون اراده تشريعيه فقط تعلق به فعل مكلّف مى گيرد وروى همين لحاظ مساوى با امر
است ، و لكن در آيه تطهير اراده متعلق به فعل خداوند است ؛ چون مى فرمايد: (...
إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ ...). علاوه بر اينكه اراده تشريعيه خداوند بر طهارت
اختصاص به اهل بيت عليهم السّلام ندارد بلكه شامل جميع مكلّفين مى شود.
تا آنجا كه مى فرمايد: اگر گفته شود احتمال مى رود مراد از تطهير در آيه مباركه ،
آمرزش ذنب اهل بيت باشد نه پاك بودن آنان از رجس و مآثم . جواب مى دهيم كه مغفرت و
بخشش ، موجب تطهير ناپاكيها نمى شود بلكه سبب رفع عقوبت از گناهكار مى شود؛ زيرا
بخشش معصيت موجب انقلاب نفس از آنچه كه هست ، نخواهد شد، همچنانكه بخشيده شدن ظالم
از سوى مظلوم ، زشتى عمل او را از بين نمى برد . علاوه بر اين ، اطلاق آيه دلالت
دارد كه اهل بيت ، در تمام ازمنه و امكنه و در تمام حالات مطهرند. در حالى كه
گناهكار موقع صدور گناه مطهر نيست ؛ زيرا كه مغفرت گناه در حين ارتكاب معصيت ،
امكان ندارد، والاّ ديگر گناه ناميده نخواهد شد .
تا آنجا كه مى فرمايد: پس آيه كريمه دلالت دارد بر عصمت اهل بيت عليهم السّلام از
جميع انواع رجس ، آن هم با تأ كيدات متعدده كه عبارتند از :
- آوردن لفظ ((انّما)) كه دال بر حصر است در اول آيه .
- داخل كردن ((لام )) در خبر ((ليذهب )) .
- اختصاص كلام به خطاب ((عنكم )) .
- تكرار كردن مؤ دّى و نتيجه كه يك بار مى فرمايد: (... إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ
لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ ...) باز بار دوم مى فرمايد: (و يُطَهّرَكُم ) و پشت
سر آن مفعول مطلق ((تطهيراً)) را مى آورد و آن را نكره هم مى آورد تا دلالت كند بر
اهتمام و تعظيم .
- آنچه را كه بايد مؤ خّر باشد، مقدم ذكر مى كند و آنچه را كه بايد مقدم باشد، مؤ
خّر ذكر مى كند، مثل تقديم كلمه ((عنكم )) بر ((رجس ))(58) .
در دستور زبان عربى آمده است كه : تقديم ما حقّه التاءخير، يفيد الحصر و الاختصاص ؛
مقدم كردن چيزى كه بايد مؤ خّر باشد، مفيد حصر واختصاص است ؛ چنانكه در سوره حمد مى
خوانيم (ايّاك نعبد) و با اين تقديم مى خواهيم بگوييم كه فقط تو را عبادت مى كنيم و
بس . يا مى خوانيم (ايّاك نستعين )؛ فقط از تو كمك مى خواهيم و بس .
منبع : تشیع چیست؟ شیعه کیست؟ ، مولف : سید محسن حجت
55- النهاية ، ج 2، ص 200
56- لسان العرب ، ج 5، ص 147
57- تاج العروس ، ج 4، ص 159
58- احقاق الحق ، ج 2، ص 562
جمعه 8 آذر1387-11:5 | | سرباز | گروه شیعه شناسی |لینک به نوشته

وقتى به گذشته و تاريخ مراجعه مى كنيم و روايات صادره از حضرت رسول بزرگوار اسلام
صلّى اللّه عليه و آله را مورد مطالعه قرار مى دهيم ، مى بينيم كه بذر ((مكتب تشيّع
)) در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و با دست خود آن حضرت افشانده شده است .
و اينك چند روايت از كتب معتبره اهل سنّت :
1 - حاكم در مستدرك به سندش از حنش كنانى نقل مى كند كه : ((سمعت اباذر يقول وهو
آخذ بباب الكعبة ، ايها الناس من عرفنى ، فانا من عرفتم ومن انكرنى ، فانا ابوذر،
سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول : مثل اهل بيتى ، مثل سفينة نوح من
ركبها نجى ومن تخلّف عنها غرق ))(207) ؛ ((شنيدم از ابوذر در حالى كه در كعبه را
گرفته بود مى گفت : اى مردم ! هر كه مرا مى شناسد، پس من همانى هستم كه مى شناسيد و
هر كه مرا نمى شناسد من ابوذر هستم ، شنيدم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه
فرمود: اهل بيت من همانند كشتى نوح هستند، هر كس كه به اهل بيت من تمسّك جويد، نجات
مى يابد و هر كس كه از اهل بيت من دورى كند، در بحر ضلالت و گمراهى غرق خواهد شد)).
حاكم بعد از نقل اين حديث مى گويد: ((اين حديث به شرط مسلم صحيح است )).(208)
هيثمى در مجمع الزوايد روايت فوق را با اين لفظ نقل مى كند: ((عن ابى سعيد الخدرى
قال سمعت النبى صلّى اللّه عليه و آله يقول : انما مثل اهل بيتى فيكم كسفينة النوح
، من ركبها نجى و من تخلّف عنها غرق وانما مثل اهل بيتى فيكم ، مثل باب حطة فى بنى
اسرائيل ، من دخله ، غفرله )).(209)
((از ابو سعيد خدرى روايت شده است كه گفت : شنيدم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و
آله مى فرمود: اهل بيت من ، در ميان شما امت ، همانند كشتى نوح هستند، هر كس به
آنها بپيوندد اهل نجات بوده و هر كس از آنها تخلف كند، هلاك خواهد شد. اهل بيت من
در ميان شما همانند باب حطه (210) در بنى اسرائيل اند، هر كه از طريق ايشان به سوى
خدا برود، غفران و رحمت الهى نصيبش مى گردد)).
محبّ طبرى روايتى را مطابق مضامين روايات فوق در ذخائر العقبى از على عليه السّلام
نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: ((قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله : مثل اهل
بيتى ، كمثل سفينة نوح من ركبها نجى و من تعلق بها فاز و من تخلّف عنها زجّ فى
النار))(211) ؛ ((پيامبر فرمود: اهل بيت من همانند كشتى نوح هستند هر كس به آنان
بپيوندد و متعلق به آنان شود، اهل نجات است و به فوز و سعادت خواهد رسيد و هر كس
تخلّف از آنان نمايد، به سوى آتش پرتاب خواهد شد)).
اگر كسى با چشم انصاف و حقيقت بين به اين حديث شريف كه از طرق مختلف و با اسانيد
متعدده در كتب برادران اهل سنت ما نقل شده و همه بر آن مهر صحّت زده اند نگاه كند،
آيا غير از لزوم پيروى از اهل بيت در تمام امور دينى و دنيايى ، چيز ديگرى از آن
استفاده خواهد كرد؟ آيا اين بهترين دليل و گواه بر پيدايش ((مكتب تشيّع )) در
زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نخواهد بود؟
2 - حاكم در مستدرك ، به سند خودش از ابوذر روايت مى كند كه : ((قال رسول اللّه
صلّى اللّه عليه و آله : من اطاعنى فقد اطاع اللّه ومن عصانى فقد عصى اللّه ومن
اطاع علّيا فقد اطاعنى و من عصى عليا فقد عصانى وقال الحاكم : هذا حديث صحيح
الاسناد))(212) ؛ ((پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: هر كس از من اطاعت كند، از
خدا اطاعت نموده و هر كس مرا مخالفت و نافرمانى كند، خداوند را نافرمانى نموده است
، هر كس على را اطاعت كند، مرا اطاعت كرده و هر كس على را نافرمانى كند، مرا
نافرمانى نموده است ، بعد حاكم مى گويد: اين حديث صحيح الاسناد است )).
محب طبرى نيز روايت فوق را با كمى اختلاف در لفظ، در كتاب الرياض النضره (213) نقل
نموده و مى گويد: ((حديث را ابوبكر اسماعيلى در معجمش و خجندى نيز روايت نموده اند)).
اين حديث شريف ، كاملا دلالت دارد بر وجوب پيروى از على عليه السّلام و حرمت مخالفت
با آن حضرت ؛ زيرا نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله مخالفت با او را عين مخالفت با
خود و مخالفت با خود را عين مخالفت با خداوند دانسته است ، همان طورى كه اطاعت از
او را عين اطاعت از خود و اطاعت از خود را عين اطاعت از خداوند دانسته است . پس در
نتيجه مطيع على عليه السّلام مطيع خداوند است و كسى كه او را نافرمانى كند، درست
مثل كسى است كه خداوند را نافرمانى نموده است .
بنابراين ، پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله به هر چه ما را امر مى كند، بايد آن
را بپذيريم و از هر چه ما را نهى مى كند، بايد از آن اجتناب و دورى نماييم . واين
خود تدوين ((مكتب تشيّع )) است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به اين صورت براى
مردم بيان نموده است .
3 - ترمذى در صحيح ، حديثى را مسندا از على عليه السّلام نقل مى كند كه در آن آمده
است : ((قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله : رحم اللّه عليّا، اللهم ادر الحق
معه حيث مادار))(214) ؛ ((پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: رحمت خداوند بر على
باد! پروردگارا! هميشه حق را با على قرار بده ، هر جا كه باشد)).
حديث را حاكم نيز(215) نقل نموده و مى گويد حديث به شرط مسلم صحيح است .
فخر رازى در تفسير كبير در اينكه آيا جهر به ((بسمله )) جايز است يا خير؟ چنين مى
گويد: ((ان على بن ابى طالب رضى اللّه عنه كان يجهر بالتسمية ، فقد ثبت بالتواتر
ومن اقتدى فى دينه ، بعلى بن ابى طالب ، فقد اهتدى والدليل عليه قوله صلّى اللّه
عليه و آله ، اللهم ادر الحق مع على حيث مادار))(216) ؛ ((على بن ابى طالب عليه
السّلام بسم اللّه الرحمن الرحيم را در نماز به جهر قرائت مى كرد و اين مطلب متواتر
است و ثابت ، و كسى كه در دين خودش به على عليه السّلام اقتدا كند، حتما هدايت شده
است . دليل بر اين مطلب ، حديث شريف منقول از پيامبر است كه فرمود: پروردگارا! حق
را با على قرار بده ، هر جا كه باشد)).
وى مى افزايد: ((ومن اتخذ عليا اماما لدينه ، فقد استمسك بالعروة الوثقى فى دينه و
نفسه ))(217) ؛ ((كسى كه على عليه السّلام را در مسائل دينى و احكام شرعى امام
انتخاب كند و مطابق گفتار و كردار آن حضرت عمل نمايد، پس تمسك نموده است هم در دينش
و هم در نفسش به عروه وثقى و طناب محكم الهى كه پاره نمى شود)).
4 - خطيب بغدادى در تاريخ بغداد از ابى ثابت ، آزاد شده ابوذر، از ام المؤ منين ام
سلمه ، روايت مى كند كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه فرمود: ((على مع
الحق والحق مع على ولن يفترقا حتّى يردا على الحوض يوم القيامة ))(218) ؛ ((على
عليه السّلام با حق و حق با على عليه السّلام هست و اين دو هميشه با هم اند و از هم
جدا نخواهند شد تا نزد حوض كوثر به من ملحق شوند)).
اين فرمايش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گويا كنايه از اينكه تا دنيا باقى است على
عليه السّلام مدار و محور حق هست و اگر كسى راهى غير از راه او رود يا حكمى بر خلاف
حكم او دهد، مخالفت با او واجب است .
5 - حاكم در مستدرك از ابو سعيد تيمى ، از ابوثابت آزاد شده ابوذر از ام المؤ منين
، ام سلمه نقل مى كند كه : ((سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول : على مع
القرآن و القرآن مع على لن يفترقا حتى يردا على الحوض ))(219) ؛ ((شنيدم كه رسول
خدا صلّى اللّه عليه و آله مى فرمود: على با قرآن و قرآن با على است و اين دو از هم
جدا نخواهند شد تا نزد حوض كوثر به من ملحق گردند؛ يعنى اين دو هميشه باهم اند، پس
بايد قرآن را از على آموخت و مقام على عليه السّلام را هم بايد از طريق قرآن
شناخت )).(220)
مسلما آنچه از اين روايت هم استفاده مى شود، اين است كه اگر مى خواهيد قرآن را آن
طور كه بايد درك كنيد، بدانيد كه علم آن نزد على عليه السّلام مى باشد، پس هر چه او
از قرآن و در رابطه با معانى و تاءويل آن بگويد، بر گفته ديگران ترجيح داشته و واجب
الاتباع است و اين ، درست همان چيزى است كه شيعيان به آن عمل مى كنند.
6 - سيوطى در تفسير الدر المنثور، در ذيل تفسير آيه مباركه (إِنَّ الَّذِينَ
ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّلِحَتِ اءُوْلََّئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ)(221)
؛ ((كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام مى دهند، بهترين افراد روى زمين
هستند))، مى گويد: ((واخرج ابن عساكر عن جابر ابن عبداللّه قال : كنا عند النبى
صلّى اللّه عليه و آله فاقبل على عليه السّلام فقال النبى صلّى اللّه عليه و آله
والذى نفسى بيده انّ هذا و شيعته لهم الفائزون يوم القيامة ))(222) ؛ ((ابن عساكر
از جابر بن عبداللّه روايت مى كند كه ما در خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله
بوديم ، ديديم على عليه السّلام مى آيد، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: قسم
به كسى كه جانم در قبضه قدرت اوست ، اين شخص (على عليه السّلام ) و شيعيان او
رستگارانند در روز قيامت )).
حديث فوق را مناوى به اين صورت كه : ((شيعة على عليه السّلام هم الفائزون (223) ؛
شيعيان على عليه السّلام رستگارانند)) و به اين صورت : ((على وشيعته هم الفائزون ؛
على عليه السّلام و شيعيان او رستگارانند))، روايت مى كند.
7 - ابن حجر در الصواعق المحرقة از ديلمى از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله
روايت مى كند كه آن حضرت خطاب به على عليه السّلام فرمود: ((يا على ! ان اللّه قد
غفر لك و لذريتك وولدك ولاهلك ولشيعتك ولمحبّى شيعتك ، فابشر فانك الانزع البطين
))(224) ؛ ((اى على ! به درستى كه خداوند آمرزيده است تو را و ذرّيه و فرزندان تو
را و اهلت را وشيعيانت را و دوستان شيعيانت را، پس بشارت باد تو را كه تو منزّه از
شرك و مملوّ از علوم مختلفه هستى )).
دقت در اين روايات مى رساند كه لفظ شيعه ، اگر براى اتباع و پيروان اهل بيت عليهم
السّلام عَلَم و نام شده است (يعنى اگر مطلق و بدون اضافه به كسى گفته شود، ذهن
انصراف پيدا مى كند به سوى پيروان على عليه السّلام و ساير اهل بيت عليهم السّلام ،
در حالى كه اگر مراد پيروان كس ديگرى باشد حتما بايد نام آن كس نيز به عنوان مضاف
اليه ذكر شود) اين نامگذارى و شهرت ، در زمان خود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله
صورت گرفته است ، و حتى از مطالعه تاريخ معلوم مى شود كه بعضى از صحابه در زمان
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و بعد از آن ، به نام شيعيان على عليه السّلام ياد
مى شده اند، مثل ابوذر غفارى ، سلمان فارسى ، عمار ياسر، مقداد و غير آنان .
8 - مسعودى شافعى در مروج الذهب ، از كتاب اخبار از عباس بن عبدالمطلب ، عموى رسول
خدا صلّى اللّه عليه و آله نقل مى كند كه ما در خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و
آله بوديم ، ديديم على عليه السّلام به طرف ما مى آيد، وقتى پيامبر صلّى اللّه عليه
و آله او را ديد، چهره مباركش روشن و جبينش گشاده شد. عرض كردم : اى رسول خدا صلّى
اللّه عليه و آله ! هر وقت چشم شما به صورت اين جوان (على عليه السّلام ) مى افتد،
رنگ چهره شما روشن مى شود.
آن حضرت فرمود: ((اى عموى رسول خدا! به خدا قسم حبّ من نسبت به على ، بيش از اين
حرفهاست ، هيچ پيامبرى مبعوث نشده ، مگر اينكه ذريّه و نسل او كه بعد از وى باقى
مانده اند، از صلب خودش بوده ، اما ذريه من بعد از من ، از صلب على خواهد بود.
به درستى كه روز قيامت مردم خوانده مى شوند به اسمهاى خودشان و اسمهاى مادرانشان و
اين ستر و پرده اى است از ناحيه خداوند ستّار براى آنان مگر على و شيعيان او؛ زيرا
آنان به خاطر صحّت ولادت شان به اسمهاى خود و اسمهاى پدرانشان ، خوانده مى
شوند)).(225)
اين روايت و نظاير آن كه در كتب معتبر اهل سنت ، با اسناد و طرق مختلف نقل شده اند،
خود شاهدى واضح و گويا هستند بر اينكه ، بذر تشيّع توسط خود رسول اكرم صلّى اللّه
عليه و آله ، در زمين پر بار اسلام افشانده شده است ، به اين معنا كه ((اسلام ))
و((تشيع )) با هم بذر افشانى شده و در كنار هم رشد نموده اند.
گفته نشود كه مراد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله از اين روايات كه به لفظ ((شيعه
)) صادر شده است ، تمام كسانى هستند كه على عليه السّلام را دوست دارند و با او
دشمنى نمى كنند؛ چنانكه بعضى چنين پنداشته اند؛ زيرا در آن صورت تعبير به لفظ شيعه
درست نبود؛ چون همان طورى كه در ((بخش شيعه كيست ؟)) خواهد آمد، ((شيعه )) به معناى
تابع و ((پيرو)) است ، نه محب و دوست ؛ و صرف دوست داشتن على عليه السّلام در صدق
اين اسم بر او كافى نخواهد بود، بلكه بايد اقتدا و پيروى و التزام شخص به متابعت از
آن حضرت محقق باشد، تا اين اسم بر او صدق كند.
البته نا گفته نماند كه يك عده از مغرضين و دشمنان اسلام و مسلمين كه در لباس اسلام
و به نام مسلمان ، هميشه منتظر فرصت براى خرابكارى هستند و با ايجاد نفاق بين
مسلمانان ، به اصطلاح معروف از ((آب گل آلود ماهى مى گيرند))، در امثال احاديث ذكر
شده ، دستكارى نموده و با افزودن جملاتى به آن و نسبت دادن آن به پيامبر صلّى اللّه
عليه و آله خواسته اند بگويند كه مراد آن بزرگوار مذمت شيعه بوده ، نه مدح و بيان
حقانيت آن .
به طور مثال از جمله كسانى كه دست به چنين كارى زده ، ((فضل بن غانم مروزى )) قاضى
رى است كه در ذيل حديث ((انت و شيعتك فى الجنة ؛ تو وشيعيانت در بهشت هستيد))
افزوده كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
اى على ! از كسانى كه تو را دوست دارند، طائفه اى هستند كه اسلام فقط بر سر زبانهاى
آنهاست ، قرآن را مى خوانند، اما عمل به آن نمى كنند، آنها به نام ((رافضه )) ياد
مى شوند و هر وقت با آنها رو به رو شدى ، جهاد كن ؛ زيرا آنان مشركند!!.(226)
ولى - بحمداللّه - هيچ كدام از حفاظ و دانشمندان اهل سنت اين شخص و احاديث او را
قبول ندارند.
((شيخ الاسلام رازى )) از احمد بن حنبل نقل مى كند كه : ((چه كسى حديث او را قبول
خواهد كرد؟)).(227)
((دار قطنى )) مى گويد: ((فضل بن غانم قوى نيست )).
((يحيى بن معين )) مى گويد: ((فضل بن غانم چيزى نيست ؛ يعنى حتى ارزش جرح را هم
ندارد)).(228)
از همه مهمتر اينكه فضل بن غانم در كتب رجالى اهل تسنن متهم به فساد اخلاقى شده به
حدى كه در رابطه با وى گفته شده است : ((او به پسر بچه ها علاقه وافرى داشت
)).(229)
يكى ديگر از آن عده كه احاديث را دستكارى كرده ، ((سوار بن مصعب همدانى كوفى اعمى
)) است .
يحيى بن معين مى گويد: ((سوار بن مصعب چيزى نيست )).
ابو داوود مى گويد: ((سوار بن مصعب مورد وثوق و اطمينان نيست )).
بخارى مى گويد: ((سوار بن مصعب حديثش مورد انكار است )).
ابو حاتم مى گويد: ((سوار بن مصعب متروك الحديث است )).
نسائى مى گويد: ((سوار بن مصعب مورد اطمينان نيست )).
حاكم مى گويد: ((سوار بن مصعب از اعمش و ابو خالد مطالب منكره را روايت نموده است
)).(230)
احمد بن حنبل مى گويد: ((سوار بن مصعب متروك الحديث است )).(231)
همچنين از جمله آن عده كه به دستكارى احاديث پرداخته ، مى توان ((ابوجناب كلبى و
سويد بن سعيد)) را نيز نام برد، ولى خوشبختانه حفاظ و دانشمندان اهل سنّت بر كذب آن
دو و عدم قبول رواياتشان تصريح نموده اند؛ چنانكه بزرگان اهل سنت نيز جمله اضافه
شده را جعلى دانسته اند.
از كسانى كه تصريح به اين مطلب نموده اند، مى توان ((على بن محمد شوكانى و ابن حجر
و ابن تيميّه و خطيب بغدادى و سيوطى )) را نام برد.(232)
واضح و روشن است كه بسيارى از تبليغات سوء عليه شيعيان و مكتب تشيع از همين دروغها
سرچشمه گرفته و متاءسفانه برادران اهل سنت ما نيز بدون تحقيق و تتبع و شناسايى راوى
حديث ، هر چه را شنيده يا خوانده اند، به طور مسلّم و صحيح پذيرفته و بعد اينجا و
آنجا نقل كرده اند. غافل از اينكه تهمت و افترا نسبت به يك مكتبى كه نهال آن با دست
رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله در زمين اسلام غرس شده ، و توسط اهل بيت آن حضرت
پاسدارى و آبيارى گرديده و در طول تاريخ توانسته است خودش را از شر حملات و تبليغات
سوء و توطئه هاى شوم دشمنان از خدا بى خبرش ، حفظ و به حيات پر بار خويش ادامه
بدهد، جز خيانت به اسلام و مسلمانان ، چيز ديگرى به حساب نخواهد آمد.
اگر برادران اهل سنت ما آنچه را از دروغها و تهمتها كه در رابطه با تشيّع يا شيعيان
مى شنوند يا مى خوانند، فورا نپذيرفته بلكه اگر خود فرصت تحقيق و تتبع را نداشتند،
بيايند و دوستانه با علماى تشيّع ، در ميان بگذارند و از آنها توضيح يا جواب
بخواهند، يقينا خيلى از مطالبى را كه در نظر آنان نادرست است ، متوجه خواهند شد كه
موافق قرآن و سنت بوده و هيچ گونه اشكالى شرعا و عقلا ندارد.
ولى متاءسفانه آنان بيشتر اوقات ، دورى اختيار مى كنند، وهمين دوريهاست كه بى
خبريها را در پى خواهد داشت ، و بعد هم در اثر ناآشنايى و كمى محبت و احيانا نبودن
آن ، نزاعها و درگيريها واختلاف به وجود خواهد آمد كه دواى درد همه اين موارد، فقط
نزديك شدن به همديگر و مطلع شدن از حقيقت راه و روش همديگر است .
مرحوم والد ما آقاى حجت قدّس سرّه حكايت مى كردند كه در سالهاى نخستين كه به كابل
آمده بودند و هر روز با تعدادى از علماى اهل سنت بحث و مناظره داشتند، يك روز يكى
از علماى بزرگ آنان با تعدادى از شاگردانش وارد ((حسينيه چنداول )) شده و با ايشان
در رابطه با بعضى از مطالب مشغول بحث و مناظره شد.
ايشان مى فرمود: از جمله ايرادات آن عالم سنى اين بود كه شما شيعيان بت پرست هستيد،
براى اينكه سنگى را مقابل صورت خودتان گذاشته و به آن سجده مى كنيد.
مى فرمود: من گفتم اگر بنا باشد موقع سجده كردن هر چيزى كه مقابل صورت انسان قرار
دارد و پيشانى برآن گذاشته مى شود، مورد پرستش قرار گيرد، شما هم با ما فرقى
نداريد؛ چون بالا خره يا فرش يا حصير يا گليم يا خاك مقابل صورت شما نيز هست و بر
آن سجده مى كنيد. وانگهى ما شيعيان سجده بر غير زمين و غير چيزى كه از زمين به وجود
مى آيد را باطل مى دانيم و چون ((خاك كربلا)) از مقدس ترين خاكهاى عالم است ، آن را
به صورت مهر درست نموده و به عنوان سجده گاه از آن استفاده مى كنيم ، نه به عنوان
مسجود، تا اشكال بت پرست بودن بر ما وارد شود.
ايشان مى فرمود: در حين مباحثه ظهر شد و مولوى سنّى كه مقدارى نرمتر شده بود با ما
به داخل مسجد آمد و در صف جماعت ايستاد.
يكى از فرّاشهاى حسينيه ، مهر بزرگى از تربت كربلا را مقابل او گذاشت ، من به شوخى
گفتم ، مولوى صاحب روى مهر سجده نمى كند، مهر را بردار. عالم سنى گفت : ما روى خاك
لندن هم سجده مى كنيم ، اينكه خاك كربلاست ؛ خاكى كه خون فرزند رسول خدا روى آن
ريخته شده و متبرك است .
مى بينيد چند لحظه بحث دوستانه موجب مى شود كه حقيقت براى آن عالم سنّى روشن شود و
با خودش بينديشد كه اگر سجده برخاك لندن مثلا جايز است ، بر تربت پاك و مطهر كربلاى
معلّى به طريق اولى بايد جايز باشد.
از آنچه تا حال نوشته شد، اميدواريم كه حقيقت تشيّع و واقعيت اين مكتب براى برادران
اهل سنت ما روشن شده باشد، و متوجه شده باشند كه تشيّع از بيرون اسلام ، به داخل آن
سرايت نكرده ، بلكه مولود طبيعى اسلام است ؛ و اين مذهب از تمام مذاهب ديگر اسلام
داراى قدمت بيشتر بلكه مقارن با ظهور اسلام به وجود آمده است ؛ زيرا پيروى از اهل
بيت عليهم السّلام جزء دستور كار دين مقدس اسلام ، از اولين روزهاى ظهور آن بوده
است .
منبع : تشیع چیست؟ شیعه کیست؟ ، مولف : سید محسن حجت
207- مستدرك الصحيحين ، ج 2، ص 343
.
208- حديث فوق را حاكم در مستدرك (ج 3، ص 150) به طريق ديگرى از حنش و متقى در
كنزالعمال (ج 12، ص 94، ح 34144، و ص 95، ح 24151 و ص 98، ح 34169 و 34170) هيثمى
در مجمع الزوايد (ج 9، ص 168)، على بن سلطان در مرقاة المفاتيح (ج 5، ص 610) نيز
نقل مى كنند. على بن سلطان در شرح مرقاة المفاتيح مى گويد: احمد بن حنبل نيز اين
روايت را نقل نموده است .ك
حافظ ابو نعيم در حلية الاولياء (ج 4، ص 306) هيثمى در مجمع الزوايد (ج 9، ص 168 و
ج 2، ص 168). محبّ طبرى در ذخائر العقبى (ص 20) نيز حديث فوق را با همان الفاظ از
سعيد ابن جبير، از ابن عباس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده اند.
خطيب بغدادى نيز روايت مذكور را با كمى اختلاف در لفظ در تاريخ بغداد (ج 12، ص 91)
از انس بن مالك از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل نموده است .
209- مجمع الزوايد، ج 12، ص 167 .
210- مراد از ((باب حطة )) احتمالا در مسجد حضرت موسى عليه السّلام يا بيت المقدس
است و حطه به معناى طلب مغفرت است ؛ يعنى هر كس وارد آن باب مى شد با قصد مغفرت ،
خداوند او را مورد غفران قرار مى داد.
211- ذخائر العقبى ، ص 20 .
212- مستدرك الصحيحين (ج 3، ص 121 و 128) با سندى غير از سند اول و كنزالعمال ، ج
11، ص 614، ح 32973 .
213- الرياض النضرة ، ج 2، ص 220 .
214- ترمذى ، صحيح ، ج 5، ص 297، ح 3798 .
215- مستدرك الصحيحين ، ج 3، ص 124 .
216- فخررازى ، تفسير، ج 1، ص 205 .
217- همان ، ص 207 .
218- تاريخ بغداد، ج 14، ص 321 .
219- مستدرك الصحيحين ، ج 3، ص 124 .
220- اين حديث را مناوى در فيض القدير (ج 4، ص 356)، متقى هندى در كنزالعمال (ج 11،
ص 603، ح 32912)، هيثمى در مجمع الزوايد (ج 9، ص 134)، ابن حجر در الصواعق المحرقة
(ص 74 و 75) و شبلنجى در نورالابصار (ص 80) نيز روايت كرده اند.
221- بينه / 7 .
222- الدر المنثور، ج 6 ،ص 379 .
223- كنوز الحقايق (طبع شده در هامش الجامع الصغير) ج 2، ص 17 .
224- الصواعق المحرقة ، ص 9 و 139 .
ابن مغازلى در مناقب (ص 400، ح 455) در ذيل حديث فوق اين جمله را روايت مى كند: ((المنزوع
من الشرك البطين من العلم ؛ يعنى از شرك جدا و از علم پُر هستى )). ابن اثير در
نهايه (ج 5، ص 42) ماده ((نزع )) مى گويد: ((على عليه السّلام به اين صفت متصف شد؛
زيرا او از شرك منزه و مملو از علم و ايمان بود)) .
225- مروج الذهب ، ج 2، ص 428 .
226- تاريخ بغداد، ج 12، ص 358 .
227- الجرح و التعديل ، ج 7 ، ص 66 .
228- ميزان الاعتدال ، ج 3، ص 357. تاريخ بغداد، ج 12، ص 359 .
229- لسان الميزان ، ج 4، ص 446. تاريخ بغداد، ج 12، ص 359 .
230- لسان الميزان ، ج 3، ص 128 .
231- كتاب الجرح والتعديل ، ج 4، ص 272 .
232- رجوع شود به كتاب الامام الصادق والمذاهب الاربعة ، ج 1، ص 259 .
جمعه 8 آذر1387-11:4 | | سرباز | گروه شیعه شناسی |لینک به نوشته

ابتدا ((شيعه )) را از نظر لغت و اصطلاح معنا مى كنيم تا برسيم به خصوصيات آن كه در
آينده متعرض مى شويم . در لغت كلمه ((شيعه )) را به اتباع و پيروان شخص اطلاق مى
كنند.
صاحب قاموس مى گويد: ((شيعة الرجل (بالكسر) اتباعه وانصاره (239) ؛ يعنى شيعه شخصى
، عبارت است از اتباع و پيروان وانصار آن شخص )).
راغب نيز شيعه را به همين معنا حمل مى نمايد.(240)
فيومى نيز مى گويد: ((الشيعة الاتباع و الانصار(241) ؛ شيعه يعنى پيروان وياوران
شخص )).
ابن منظور نيز مى گويد: ((الشيعة اتباع الرجل وانصاره (242) ؛ شيعه يعنى پيروان شخص
و ياوران او)).
و به همين معنا حمل مى شود جمله معروف حضرت امام حُسين عليه السّلام خطاب به سپاه
ابن زياد در روز عاشورا: ((ويحكم ! يا شيعة آل ابى سفيان ، ان لم يكن لكم دين وكنتم
لا تخافون المعاد، فكونوا احرارا فى دنياكم ؛(243) واى به حال شما! اى پيروان و
ياوران آل ابى سفيان ! اگر دين نداريد و از آخرت نمى ترسيد، لااقل در دنيا و زندگى
دنيايى تان آزاده باشيد و حرّيت داشته باشيد)).
اما در اصطلاح ، لفظ ((شيعه )) اطلاق مى شود بر پيروان و دوستداران اهل بيت رسول
خدا صلّى اللّه عليه و آله ، طورى كه براى آنان عَلَم شده است ولذا تا اين كلمه بر
زبان كسى جارى شود، ذهن مخاطب انصراف پيدا مى كند به سوى پيروان على عليه السّلام و
فرزندان طاهر و معصوم آن حضرت .
ابن منظور مى گويد: ((وقد غلب هذا الاسم على من يتوالى عليّا و اهل بيته -رضوان
اللّه عليهم اجمعين - حتّى صار لهم اسما خاصا، فاذا قيل : فلان من الشيعة ، عُرف
انه منهم وفى مذهب الشيعة كذا اى عندهم ؛(244) اسم ((شيعه )) علم بالغلبه شده است
براى كسانى كه دوستدار على واهل بيت آن حضرت عليهم السّلام هستند و اسم خاص براى
آنان شده است . وقتى گفته شود فلانى شيعه است ؛ يعنى از دوستداران و پيروان اهل بيت
عليهم السّلام ، است . و در مذهب شيعه چنين است ؛ يعنى پيروان اهل بيت عليهم
السّلام چنين معتقدند)).
عين همين مطلب رافيروزآبادى درقاموس (245) وزبيدى در تاج العروس (246) وابن اثير در
نهايه (247) بيان كرده اند.
بنابر اين ((شيعه )) به كسى گفته مى شود كه بعد از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله
به امامت ((ائمه اثناعشر)) معتقد باشد؛ و به تعبير ديگر، دين را در اصول و فروع از
آنان فراگيرد، نه از كسان ديگر. واين بدان جهت است كه قرآن وسنت همچنانكه در بحثهاى
سابق ، مواردى را متذكر شديم ، ما را به پيروى از اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و
آله امر مى كند واهل بيت عليهم السّلام را ((كشتى نجات )) و باب حطه و امان امت و
عروة الوثقايى كه انفصام ندارد و يكى از دو ((ثقل )) كه متمسك به آن دو گمراه
نخواهد شد، معرفى مى نمايد. ما در بحثهاى آتيه مفصل در اين زمينه ها بحث خواهيم
كرد.
از آنچه تاكنون گفته شد، معلوم مى شود كسانى كه به شيعيان مطالب نادرست را نسبت
داده اند و آنان را متّهم به بعضى از امور شنيعه نموده اند، مثل اينكه شيعيان معتقد
به خدا بودن امامان خود هستند، يا اينكه معتقد به نبوت حضرت على عليه السّلام مى
باشند، يا مذهب آنان از يهوديت سرچشمه مى گيرد و... از روى نادانى و جهالت و عدم
اطلاع از حقيقت و واقعيت سخن گفته اند و احيانا هم منشاء اين مطالب ، تعصب كور و
قضاوت نابخردانه است كه انسان براى حفظ و صيانت از مذهب خودش ، ديگر مذاهب را از
طريق متهم نمودن به مطالب پوچ و واهى ، بدنام مى نمايد تا در نتيجه مذهب خودش
خوشنام باقى بماند. در حالى كه مكتب تشيع تنها مكتبى است كه در طول تاريخ با
نادرستى ها مبارزه نموده و شيعيان تنها مسلمانانى هستند كه مطالب پوچ و غير منطقى
را مردود دانسته و نپذيرفته اند.
ائمه معصومين عليهم السّلام طبق شواهد تاريخى موجود، در هر زمان و مكانى كه مى
ديدند كس يا كسانى مى خواهند عقايد نادرست و خرافى را وارد اسلام نمايند، با جديت
كامل در برابر آنان ايستاده و با ردّ مطالب نادرست آنان ، از حق و حقيقت دفاع مى
نمودند.
قابل ذكر است كه بدترين نسبت و تهمتى كه در طول تاريخ به شيعيان از سوى مخالفان
وارد شده است ، غلو و ملحق كردن فرق ضاله غُلات به آنان مى باشد كه بدون شك منشاء
پيدايش اين تهمت و نسبت دادن گروهاى باطل به شيعيان ، سياستهاى حكام ظالم و خلفاى
جورى است كه در زمان امامان دوازده گانه عليهم السّلام به ظلم و جنايت و عصيان و
طغيان عليه همه ارزشهاى الهى و انسانى مشغول بودند. و چون معمولا اولين شورشها و
انقلابها عليه آنان از طرف پيروان اهل بيت عليهم السّلام و با رهبرى فرزندان رسول
خدا صلّى اللّه عليه و آله صورت مى گرفت ، خلفاى جور، اعم از اموى و عباسى به اين
نتيجه رسيده بودند كه كارى انجام بدهند تا از نفوذ اهل بيت عليهم السّلام در ميان
مسلمانان كاسته و پيروان آنان را منزوى نمايند و در نتيجه به مقاصد شوم واهداف پليد
خود راحت و آسان نايل آيند.
بهترين عامل به نظر آنان ، متهم كردن اهل بيت عليهم السّلام و پيروان راستين آنها
به غلو بود تا عقيده ساير مسلمانان نسبت به آنان ضعيف شده و شيعيان را افرادى ضعيف
الايمان يا بى ايمان بشناسند و سخنها و كارهاى آنان را نيز موجب تخريب اسلام و هدم
اساس دين بدانند تا از آنان دورى نموده و به هيچ عنوان حاضر نشوند با آنان مراودت و
مصاحبت داشته باشند.
البته حكّام جور تا حدودى هم در اين كار موفق شدند و عده اى از مردم عوام را كه
بدون تعقل و تفكر هر گفته اى را باور مى كنند و به هر سخن پوچى گوش فرا مى دهند،
عليه شيعيان كه پيروان اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هستند، تحريك نموده
و ضربه هاى دردآورى بر آنان وارد نمودند.
آنچه گفتيم تنها مربوط به گذشته نيست ، بلكه هنوز هم عده اى پيدا مى شوند كه مطالب
بيهوده و تهمتهاى نارواى آن دروغگويان بى خرد را باور نموده و حتى براى ردّ شيعيان
و تكفير و تفسيق آنان كتابها مى نويسند، در حالى كه اگر كسى از روى انصاف و خالى از
تعصب بخواهد متوجه حقيقت امر شود، بايد به كتب فقهى شيعيان مراجعه كند تا ببيند كه
چگونه علماى بزرگوار شيعه در طول تاريخ ، غُلات را نجس و كافر خوانده ، و از جمله
كفار و مشركين به حساب آورده اند.
همچنين انسانهاى محقق و با درايت ، وقتى به روايات وارده از ائمّه معصومين عليهم
السّلام مراجعه كنند، متوجه مى شوند كه امامان بزرگوار شيعه ، هميشه متوجه اين حركت
شوم سياسى بوده و با شدّت تمام با آن به مبارزه بر خاسته اند.
به طور مثال حضرت امام صادق عليه السّلام به ((مرازم )) كه يكى از اصحاب آن حضرت
است ، فرمود: ((برو و به غلات بگو برگرديد به سوى خدا و توبه كنيد؛ زيرا شما فاسق
وكافر و مشرك هستيد)).
باز به او فرمود: ((وقتى به كوفه رسيدى ، نزد بشار شعيرى كه يكى از غاليهاى آن زمان
بوده ، برو و به او بگو جعفر بن محمد مى گويد اى كافر! اى فاسق ! من از تو بيزارم
)).
مرازم مى گويد: ((وقتى به كوفه رسيدم و بشار شعيرى را ديدم ، فرمايش امام صادق عليه
السّلام را به او ابلاغ نمودم ، ولى او بدون آنكه به روى خود بياورد (مثل اينكه از
قبل به آنها گفته شده بود كه اگر ائمه از شما بيزارى جستند، شما بيزارى نجوييد و
خودتان را به آنان متصل نموده و وانمود كنيد كه از آنان جدا نيستيد)، گفت : مولايم
از من ياد نموده و براى من پيغام فرستاده است )).
مرازم مى گويد: ((به او گفتم بلى ، امام صادق عليه السّلام فرمود اى كافر! اى فاسق
! من از تو بيزارم ، وى باز بدون آنكه به ظاهر ناراحت شود با خوشحالى گفت : خداوند
به تو جزاى خير دهد كه پيغام مولايم را به من رسانيدى )).(248)
شما را به خدا! آيا ممكن است در يك كشور اسلامى ، آن هم در زمانى قريب به عصر رسالت
، كسانى از مسير اصلى اسلام خارج شوند و ادعا نمايند كه كس يا كسانى خدا هستند و در
اين راستا، تبليغات گسترده اى هم داشته باشند، اما هيچ كس به آنان چيزى نگويد و هيچ
قاضى و محكمه اى آنان را احضار نكند و مورد باز خواست قرار ندهد، مگر اينكه پشتوانه
سياسى قوى و محكم داشته و از طرف قدرت يا قدرتهايى ، مورد حمايت قرار گرفته باشند؟
همين ((بشار شعيرى )) روزى خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد، حضرت تا او را ديد
فرمود: ((از نزد من بيرون برو، خداوند تو را لعنت كند، به خدا قسم ! سقفى پيدا
نخواهد شد كه بر سر من و تو سايه بيندازد))، كنايه از اينكه با تو زير يك سقف
نخواهم نشست و هيچ گونه آشنايى و صحبتى با تو نخواهم داشت .
وقتى هم كه وى از محضر امام صادق عليه السّلام خارج شد، حضرت فرمود: ((واى بر او!
خداوند هيچ كس را به اندازه اين فاجر، حقير و خوار نكرده است ، به درستى كه او
شيطان پسر شيطان است ، هدف او اغواى شيعيان و اصحاب من است ، پس از او دورى كنيد و
حاضر به غايب اطلاع بدهد كه من (امام صادق ) بنده خدا و فرزند كنيز خدا هستم ، من
از اصلاب به ارحام منتقل شده و به دنيا آمده و روزى هم از دنيا رفته و روزى هم
برانگيخته شده و مورد سؤ ال قرار مى گيرم )).(249)
همچنين حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام به يكى از دوستان خود به نام ((محمَّد))
نوشت : ((من از ابن نصير فهرى و ابن باباى قمى ، به سوى خدا بيزارى مى جويم ، پس تو
هم از آن دو بيزارى بجوى . من تو و جميع شيعيانم را از اين دو شخص برحذر داشته و به
شما مى گويم كه من اين دو نفر را لعن كرده ام ، خداوند آن دو را لعنت كند، ابن بابا
گمان مى كند كه من او را به عنوان پيامبر مبعوث نموده ام ، خداوند او را لعنت
نمايد، شيطان بر او تسلّط يافته و او را به گمراهى كشانيده است ، پس خداوند لعنت
كند كسى را كه از او حرف شنوى كند، اى محمّد! اگر دستت به او رسيد، سرش را از بدنش
جدا كن )).(250)
آيا با وجود اين گونه روايات براى سركوبى غُلات و نفى انديشه غلط آنها، ممكن است
شيعيان غلو نموده و چيزى را كه امامان آنها سركوب كرده اند، پذيرا شوند؟
چگونه ممكن است شيعيان معتقد به اين عقيده باشند در حالى كه تمام جزئيات دين را از
شخص رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و از طريق ائمه اطهار عليهم السّلام ، يعنى
على عليه السّلام و يازده فرزند بزرگوارش به دست آورده اند.
پس از توضيح اين مبحث اينك لازم است براى روشن شدن حقيقت ، خصوصيات و ويژگيهاى
((شيعه )) مورد بحث و بررسى قرار گيرد.
منبع :
تشیع چیست؟ شیعه کیست؟ ، مولف : سید محسن حجت
239- القاموس المحيط، ج 3، ص 49
240- المفردات ، ص 270
241- المصباح المنير، ص 450
242- لسان العرب ، ج 7، ص 258
243- مقتل خوارزمى ، ج 2، ص 33
244- لسان العرب ، ج 8، ص 189، مادّه شيع
245- القاموس المحيط، ج 3، ص 49
246- تاج العروس ، ج 5، ص 405
247- النهاية ، ج 2، ص 519
248- الامام الصادق والمذاهب الاربعة ، ج 1، ص 234
249- همان
250- همان
جمعه 8 آذر1387-11:4 | | سرباز | گروه شیعه شناسی |لینک به نوشته

مسلّم است كه عمل به دستورات دين مقدس اسلام مختص به دوران پيامبراكرم صلّى اللّه
عليه و آله نبوده ، بلكه تا روز قيامت ادامه خواهد داشت .
مسلمانان صدر اسلام چون با حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله معاصر بودند، احكام را
از خود آن حضرت گرفته و به آن عمل مى كردند. اما بعد از رحلت آن بزرگوار، وظيفه چه
خواهد بود؟ آيا دين هم با رفتن پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله از ميان مى رود،
يا باقى مى ماند؟
و در صورت بقا، آيا مى توان از هر كسى احكام دين را فرا گرفت و به هر گفته اى همان
ارزش و اعتبار گفته هاى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را داد؟ و آيا آيه مباركه
(...مَآ ءَاتَلكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ ...)(259) مخصوص همانهايى است كه شخص آن
حضرت را ملاقات مى كردند؟
هرگز! بلكه آيندگان همان وظيفه گذشتگان را دارند و كسانى كه پيامبر را نديده اند با
كسانى كه آن حضرت را زيارت نموده اند، همه موظفند دين و عقايد دينى را از او
بياموزند و بس . منتها چون بعد از رحلت پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، امكان
آموختن دين و احكام آن از خود آن بزرگوار وجود ندارد، پس بايد دنبال كسانى رفت كه
دين را به معناى واقعى آن ، از آن حضرت فرا گرفته و عالم به تمام كليّات و جزئيات
آن هستند و بدون كم و زياد هم به ديگران تحويل مى دهند؛ زيرا در اين صورت است كه
مسلمانان عصرهاى بعد از عصر رسالت مى توانند مطمئن شوند كه به آيه مباركه (... مَآ
ءَاتَلكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ ...) عمل كرده اند.
اگر مسلمانان با ديد بدون تعصب اين مطلب را مورد بررسى قرار بدهند متوجه خواهند شد،
تنها كسى كه تمام جزئيات دين را از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در زمان حيات آن
حضرت ، اخذ نموده و از همه بيشتر مورد اعتماد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بوده
، على بن ابى طالب عليه السّلام است . واين موضوع را از رواياتى كه در مجاميع حديثى
اهل سنت ، در رابطه با مقام و منزلت آن حضرت نقل شده است ، مى توان استفاده كرد.
ترمذى در صحيح ، از عمران بن حصين نقل مى كند كه پيامبراكرم صلّى اللّه عليه و آله
لشكرى را تحت فرماندهى على عليه السّلام به سوى ((يمن )) روانه نمود. آنان جنگيدند
و پيروز شدند و غنايم زيادى به دست آوردند، عده اى از مسلمانان نسبت به فرماندهى
على عليه السّلام اعتراض داشتند، چهار نفر از ميان آنان تصميم گرفتند وقتى به مدينه
برگشتند، اعتراضشان را به عرض پيامبر صلّى اللّه عليه و آله برسانند.
در آن زمان رسم مسلمانان چنان بود كه هر وقت از جنگى بر مى گشتند، اول به حضور حضرت
رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله شرفياب شده بعد از عرض ارادت ، به سوى خانه هايشان
رهسپار مى شدند.
وقتى شاكيان و معترضين خدمت آن حضرت رسيدند، يكى از آن چهار نفر برخاست و شروع به
شكايت از على عليه السّلام نمود، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله صورت مبارك خود را
از او برگردانيد، نفر دوم از جا حركت نمود و گفته مرد اول را تكرار نمود، پيامبر
صلّى اللّه عليه و آله از او نيز اعراض كرد. نفر سوم نيز بابى اعتنايى رسول خدا
صلّى اللّه عليه و آله مواجه شد، تا اينكه چهارمين نفر لب به شكايت از على عليه
السّلام باز نمود.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حالى كه غضب از چهره مباركش پيدا بود، به آنان
نگاه نمود و فرمود: ((از على چه مى خواهيد؟ از على چه مى خواهيد؟ از على چه مى
خواهيد؟ انّ عليّا منّى وانا منه وهو ولىّ كل مؤ من بعدى ؛ به درستى كه على از من و
من از او هستم (بين من و او فرقى وجود ندارد) و او بعد از من ولى هر مؤ من است
)).(260)
سند اين روايت به هيچ عنوان قابل خدشه نيست ؛ زيرا بزرگان صحابه مثل على عليه
السّلام و ابن عباس و عمران بن حصين و وهب بن حمزه و بريده اسلمى آن را از پيامبر
نقل مى كنند و خوانندگان محترم نيز ملاحظه كردند كه دانشمندان بزرگ علم حديث و
حفّاظ والامقام اهل سنت آن را در كتابهاى خودشان آورده اند.
جالب اينجاست كه هيثمى در مجمع الزوايد حديث را از بريده اسلمى اين چنين نقل مى
كند:
((پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حالى كه غضبناك بود، فرمود: چرا يك عده از على
عيبجويى مى كنند، كسى كه از على عيبجويى كند، از من عيبجويى نموده و كسى كه از على
جدا شود، از من جدا شده است . به درستى كه على از من و من از او هستم ، او از طينت
من است و من از طينت ابراهيم آفريده شده ام و از ابراهيم بالاتروبرترم )).
بريده مى گويد: آنگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مرا ( كه يكى از شاكيان بودم )
مخاطب قرار داده فرمود: ((اى بريده ! آيا نمى دانى كه براى على عليه السّلام بيشتر
از يك جاريه است كه از ميان غنايم برداشته است ؟ و آيا نمى دانى كه او بعد از من
ولى شماست ؟)).
بريده مى گويد: عرض كردم اى رسول خدا! تو را به حق آشنايى كه بين ما بوده قسم مى
دهم دستت را دراز كنى تا دوباره با تو بيعت كنم . وى مى افزايد: از پيامبر صلّى
اللّه عليه و آله جدا نشدم تا با آن حضرت دوباره بيعت نمودم .(261)
محب طبرى بعد از نقل احاديث مورد استدلال شيعه بر خلافت بدون فصل على عليه السّلام
، در كتاب الرياض النضرة چنين مى گويد: از جمله آن احاديث (كه از متن و سند قوى ترى
برخوردار است )، حديث عمران بن حصين است كه از پيامبراكرم صلّى اللّه عليه و آله
روايت مى كند كه آن حضرت فرمود: ((انّ عليا منّى وانا منه وهو ولى كل مؤ من بعدى ؛
على از من است و من از او هستم و او بعد از من ولى هر مؤ من است )).
و حديث ((بريده )) است كه مى گويد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((لاتقع فى
على فانّه منّى وانا منه وهو وليّكم بعدى ؛ بر على عليه السّلام اشكال و ايراد
نگيريد؛ زيرا او از من است و من از او هستم و او بعد از من ولى شماست )).(262)
دلالت اين حديث شريف بر رجوع به على عليه السّلام بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه
و آله در تمام امور زندگى مادى و معنوى حتّى مسأ له خلافت واضح و ظاهر است ؛ زيرا
كلمه ((ولى ))، در لغت گر چه به معانى مختلفه آمده است ، ولى اينجا مسلّم است كه
مراد از آن مالك ، ولىّامر، خليفه ، جانشين ، رهبر و مقتداست ؛ زيرا پيامبراكرم
صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايد: ((او بعد از من ولى شماست ))؛ يعنى تا من هستم ،
خودم ولى امر شما هستم و بعد از من او ولى امر شماست . و اگر ((ولى )) به معانى
ديگر از قبيل دوست ، ناصر، هم پيمان و غير آن حمل شود، نيازى به گفتن ((من بعدى ))
نخواهد بود؛ زيرا در آن صورت منافات و معارضه اى با زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه
و آله ندارد.
روايتى را در بخش ((تشيع چيست ؟)) از كتب اهل سنّت نقل نموديم كه پيامبر صلّى اللّه
عليه و آله فرمود: ((من اطاعنى فقد اطاع اللّه و من عصانى فقد عصى اللّه ومن اطاع
عليّا فقد اطاعنى ومن عصى علّيا فقد عصانى (263) ؛ هر كس مرا اطاعت كند خدا را
اطاعت نموده و هر كس على را اطاعت كند مرا اطاعت نموده است ، هر كس مرا نافرمانى
كند، خدا را نافرمانى نموده و هر كس على را نافرمانى كند، مرا نافرمانى نموده است
)).
از اين روايت نتيجه مى گيريم كه اطاعت على عليه السّلام اطاعت خداوند و نافرمانى آن
حضرت ، نافرمانى خداوند است . پس اگر كسى بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به
على عليه السّلام مراجعه كند، نه تنها اشتباه نكرده بلكه اين رجوع براى او لازم و
واجب هم بوده است .
حاكم (264) ، خطيب بغدادى (265) ، هيثمى (266) مناوى (267) و متقى (268) از پيامبر
صلّى اللّه عليه و آله روايت مى كنند كه آن حضرت فرمود: ((على مع الحق والحق مع على
؛ على هميشه با حق و حق هميشه با على عليه السّلام هست )).
حاكم (269) ، هيثمى (270) و ابن حجر(271) از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت مى
كنند كه آن حضرت فرمود: ((على مع القران و القران مع على لن يفترقا حتّى يردا على
الحوض ))؛ على عليه السّلام هميشه با قرآن و قرآن هميشه با على است و اين دو از هم
جدا نخواهند شد تا در نزد حوض كوثر به من ملحق شوند)).
از اين دو روايت هم لزوم رجوع در اخذ دين واحكام آن به حضرت امير مؤ منان على عليه
السّلام كاملا واضح و روشن است و نياز به بحث و بررسى ندارد.
از طرف ديگر همه امت اجماع دارند بر اينكه بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله
در ميان امت از على عليه السّلام داناتر وجود ندارد و اين مطلبى است كه در تمام كتب
تاريخى و حديثى به آن اذعان شده است و از رجوع صحابه به آن حضرت در فهم معضلات دينى
و احكام شرعى نيز مى توان اين مطلب را استفاده كرد.
پس اگر كسى بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اسلام را از على عليه السّلام
گرفته باشد، راه درست و واقعى را پيموده و بر اين عمل مثاب خواهد بود؛ زيرا اسلام
كه مركب از اصول و فروع است ، اگر از خود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله يا از كسانى
كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را درك نموده و تمام جزئيات و ابعاد دين را از آن
حضرت آموخته اند، گرفته نشود، خالى از اشتباه و نقص نبوده ، بلكه نسبت دادن هر چيزى
كه از ديگران به دست آمده ، به پيامبر و دين نيز خالى از اشكال نخواهد بود.
وقتى به تاريخ مراجعه كنيم ، مى بينيم در زمان حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله
نه از ابوالحسن اشعرى و نه از ((ما تريدى )) و نه از ((واصل بن عطا)) كه مبين اصول
دين براى فرق اهل تسنّن هستند، خبرى بوده و نه از امامان چهارگانه مذاهب اربعه ،
بلكه تمام آنها دهها سال بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ديده به جهان گشوده
اند، در حالى كه على عليه السّلام شب و روز را با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله
سپرى نموده و جز در موارد محدودى ، از آن حضرت جدا نبوده است .
طبق نصّ صريح قرآن كريم در آيه مباركه مباهله : (... فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ
اءَبْنَآءَنَا وَاءَبْنَآءَكُمْ وَنِسَآءَنَا وَنِسَآءَكُمْ وَاءَنفُسَنَا
وَاءَنفُسَكُمْ ...)(272) ؛ ((اى پيامبر ( به نصاراى نجران بگو براى اثبات حق بودن
خود بياييد همديگر را نفرين كنيم و براى اين كار ) به آنها بگو ما فرزندان خود را
مى آوريم شما هم فرزندانتان را بياوريد، ما زنانمان را مى آوريم شما هم زنانتان را
بياوريد، ما خودمان مى آييم شما هم خودتان بياييد))، على عليه السّلام نفس پيامبر
است ؛ زيرا در آن روز پيامبر صلّى اللّه عليه و آله حسنين عليهماالسّلام و حضرت
زهرا عليها السّلام و على عليه السّلام را به همراه خود برد و چون كلمه ((ابنائنا))
شامل حسنين عليهماالسّلام و ((نسائنا)) شامل حضرت زهرا عليها السّلام مى شود، پس
بايد على عليه السّلام مشمول كلمه ((انفسنا)) شود و در اين صورت بين شخص على عليه
السّلام و نفس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دوئيت و جدايى معنا ندارد.
براى تاءييد مطلب فوق نكته اى را از كتاب محاسن بيهقى نقل مى نماييم :
مردى در محضر ((ابن عايشه )) برخاست و گفت اى ابا عبدالرحمن ! افضل اصحاب پيامبر
كيست ؟
ابن عايشه جواب داد: ابوبكر، عمر، عثمان ، عبدالرحمن ، طلحه و زبير.
آن مرد گفت : پس على بن ابى طالب در كجا قرار دارد و مرتبه او در چه حد است .
ابن عايشه جواب داد: تو از من در باره اصحاب پيامبر سؤ ال نمودى يا از نفس آن حضرت
؟
آن مرد گفت : از اصحاب آن حضرت پرسيدم .
ابن عايشه ، آيه مباهله را قرائت نمود و گفت : اصحاب كى مى توانند مثل نفس پيامبر
باشند(273) ؛ يعنى طبق نص اين آيه ، على عليه السّلام نفس پيامبر است و هيچ يك از
اصحاب نفس آن حضرت نيستند، پس با على عليه السّلام قابل مقايسه نخواهند بود.
آيا در اين صورت ممكن است كه پيروان على عليه السّلام كمتر از پيروان ابوالحسن
اشعرى و يا ابوحنيفه باشند؟ يا آنان مسلمان ، اما شيفتگان خاندان رسالت از اسلام
خارج باشند ؟
منبع : تشیع چیست؟ شیعه کیست؟ ، مولف : سید محسن حجت
259- حشر / 7 .
260- ترمذى ، صحيح ، ج 5 ، ص 296، ح 3796، مناقب على عليه السّلام .
اين روايت تقريبا با همين مضمون و با اختلاف كمى در لفظ يا جمله ((وهو ولى كلّ مؤ
من بعدى )) در كتابهاى مسند امام احمد بن حنبل (ج 5، ص 606، ح 19426 وج 6، ص 489، ح
22503). مسند ابوداوود طيالسى (ج 3، ص 111 و ج 11، ص 360). حلية الاولياء از
ابونعيم (ج 6، ص 294). خصايص اميرالمؤ منين از نسائى (ج 16، ص 17). الرياض النضرة
از محب طبرى (ج 2، ص 225). كنزالعمال متقى هندى (ج 13، ص 142، ح 36444 و ج 11، ص
599، ح 32883 و ص 607، ح 32938 و ص 608، ح 32940، 32941 و 32942). مجمع الزوايد
هيثمى (ج 9، ص 128). تاريخ بغداد از خطيب بغدادى (ج 4 ، ص 339). اُسد الغابة ابن
اثير (ج 4، ص 27). و اصابه ابن حجر (ج 6، قسم 1، ص 325) و مستدرك الصحيحين (ج 3، ص
110) . نيز روايت شده است . و حاكم بعد از نقل حديث ، مى گويد اين حديث به شرط مسلم
صحيح است .
261- مجمع الزوايد، ج 9، ص 128 .
262- الرياض النضرة ، ج 1، ص 200 .
263- در صفحه 109 ملاحظه شود.
264- مستدرك ، ج 3، ص 119 .
265- تاريخ بغداد، ج 14، ص 321 . و در ادامه حديث اين جمله را نيز روايت مى كند ((ولن
يفترقا حتى يردا على الحوض يوم القيامة )) و آن دو (على و حق ) از هم جدا نمى شوند
تا روز قيامت در نزد حوض كوثر به من ملحق شوند.
266- مجمع الزوايد، ج 7، ص 234 و 235 .
267- كنوز الحقايق ، طبع شده در هامش الجامع الصغير، ج 1، ص 121 (با اندك اختلاف در
لفظ حديث ) .
268- كنز العمال ، ج 11، ص 621، ح 33018 (با كمى اختلاف در لفظ) .
269- مستدرك ، ج 3، ص 124 .
270- مجمع الزوايد، ج 9، ص 13 .
271- الصواعق المحرقه ، ص 74 و 75 .
272- آل عمران / 61 .
273- محاسن بيهقى ، ج 1، ص 39 .
جمعه 8 آذر1387-11:4 | | سرباز | گروه شیعه شناسی |لینک به نوشته

طبق نصوص قرآن كريم ، انسان مسلمان مكلّف است آنچه را پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه
و آله از طريق وحى به دست آورده و به مردم به عنوان دين معرفى و ابلاغ نموده است ،
پذيرفته و به آن عمل نمايد. از باب نمونه چند آيه از قرآن كريم را كه دالّ بر همين
معناست ، به عنوان شاهد ذكر مى نماييم :
1 - (... مَآ ءَاتَلكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَلكُمْ عَنْهُ فَانتَهُواْ
...)(251) ؛ ((هر چه را پيامبر براى شما آورده است ، بپذيريد و از هر چيزى كه شما
را باز داشته ، دورى كنيد)).
در اين آيه مباركه كاملا تصريح شده است كه دين فقط بايد از شخص پيامبر صلّى اللّه
عليه و آله گرفته شود و ديگران حق ندارند بدون اينكه چيزى را از آن بزرگوار شنيده
باشند، آن را به عنوان دين به خورد مردم بدهند؛ چون طبق نص قرآن كريم : (إِنَّ
الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الاِْسْلَمُ ...)(252) ؛ ((دين در نزد خداوند اسلام است )).
و اين دين هم فقط براى شخص پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از جانب خداوند آمده است ،
نه براى كس يا كسان ديگر. و براى اينكه كاملا متوجه شويم كه هر چه حضرت رسول اكرم
صلّى اللّه عليه و آله مى گويد، از جانب خداوند است بايد گوش جان به كلام ((وحى ))
كه در باره پيامبر مى فرمايد: (وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَىَّ# إِنْ هُوَ إِلا
وَحْىٌ يُوحَى )(253) ؛ ((پيامبر هرگز از روى هوا و هوس سخن نمى گويد هر چه مى گويد
چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست )).
2 - (هُوَ الَّذِىَّ اءَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ ...)(254) ؛
((او كسى است كه رسولش را با هدايت و دين حق ارسال نمود؛ (يعنى دين فقط بر او وحى
شده و بايد هم از او گرفته شود)).
3 - (وَاءَطِيعُواْ اللَّهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ)(255) ؛ ((از
خداوند و پيامبر، اطاعت كنيد تا مورد رحمت خداوند متعال قرار بگيريد))؛ يعنى اطاعت
در درجه اول بايد از خداوند باشد و در درجه دوّم ، بايد مردم از پيامبر صلّى اللّه
عليه و آله اطاعت نمايند.
معلوم است كه اطاعت از خدا و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فقط در امور خاصى نيست ،
بلكه در تمام شؤ ون زندگى بايد اين اطاعت وجود داشته باشد و اين جز ديانت چيز ديگرى
نخواهد بود.
4 - (... مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولا)(256) ؛ ((ما هرگز (قومى
) را مورد عذاب قرار نخواهيم داد، مگر (آنكه ) با فرستادن پيامبرى ، (حجّت را بر
آنان تمام كرده باشيم )).
مستفاد از آيه مباركه ، حرمت مخالفت رسول است به اين معنا كه مخالفت غير رسول اگر
منتهى به مخالفت رسول نباشد، موجب عذاب نخواهد بود.
5 - (وَمَن يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا
خَلِدًا فِيهَا...)(257) ؛ ((و آن كسى كه خدا و رسول او را نافرمانى نموده و از
حدودى (كه خداوند براى انسان معين كرده است ) تجاوز كند، خداوند او را داخل آتش (جهنم
برده ) و براى هميشه معذب خواهد بود)).
6 - (يََّاءَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لاَ تُقَدِّمُواْ بَيْنَ يَدَىِ اللَّهِ
وَرَسُولِهِ ...)(258) ؛ ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! چيزى را بر خدا و رسولش
مقدّم نشمريد! (بر خدا و رسول او پيشى نگيريد))؛ يعنى از پيش خودتان و مطابق سليقه
هاى شخصى ، حكمى يا احكامى صادر نكنيد، بلكه امر جعل و تشريع را به خدا و پيامبرش
واگذار نماييد.
اين آيات و ده ها آيه ديگر در قرآن كريم ، ما را امر مى كند كه دين را فقط از رسول
خدا صلّى اللّه عليه و آله اخذ كنيم و اگر از غير پيامبر چيزى را شنيديم و آن را
مخالف سنت رسول خدا يافتيم ، بر ما واجب است كه با آن مخالفت نموده و از پذيرش آن
خود دارى نماييم .
منبع : تشیع چیست؟ شیعه کیست؟ ، مولف : سید محسن حجت
251-
حشر / 7 .
252- آل عمران / 19 .
253- نجم / 3 - 4 .
254- فتح / 28 .
255- آل عمران / 132 .
256- اسراء / 15 .
257- نساء / 14 .
258- حجرات / 1 .
جمعه 8 آذر1387-11:4 | | سرباز | گروه شیعه شناسی |لینک به نوشته

پس از بيان فصول گذشته و روشن شدن راه و روش شيعيان در اتخاذ دين و اينكه مرجع
احكام دينى از نظر آنان بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، قرآن و اهل بيت
عصمت و طهارت عليهم السّلام مى باشند و بس . اين امرى است كه با استناد به آيات
قرآن كريم و روايات متعدده منقول از كتب اهل سنّت به اثبات رسيده و يقيناً كسى كه
اهل انصاف و درايت باشد، ديگر شك و شبهه اى براى او در وجوب متابعت از اهل بيت
عليهم السّلام باقى نخواهد ماند.
اينك مى پردازيم به بيان عقايد شيعيان در اصول دين و چون كتاب ما، كتاب كلامى نيست
، لذا به اندازه اى كه عقايد شيعيان در مسائل اعتقادى روشن شود، بحث مى كنيم و از
بيان مباحث جزئى و ردّ و ايراد حتى الا مكان خوددارى نموده ، طالبين تحقيق را به
كتب كلامى ارجاع مى دهيم .
واضح و روشن است كه در ((اصول دين )) نمى توان به ((ظن )) و ((گمان بسنده كرد، بلكه
انسان مسلمان ، نسبت به مسائل اعتقادى اش بايد ((يقين )) داشته باشد، تا هيچ احتمال
خلافى در آنچه او به آن معتقد است ، راه پيدا نكند و الاّ ((تصديق قلبى )) پيدا
نخواهد كرد و بدون تصديق قلبى نيز ((ايمان كامل )) نخواهد شد.
يقين پيدا كردن به اصول دين نيز متوقف است بر اينكه هر فرد مسلمان نسبت به هر اصلى
كه معتقد مى شود، براى آن دليل و ((برهان )) داشته باشد، به همين جهت ((تقليد)) در
اصول دين مذموم و بلكه ((باطل )) است ؛ زيرا انسان به يقين مطلوب نمى رسد و بدون
يقين ، اعتقاد كامل نمى شود.
احتمال مى رود آياتى كه در قرآن كريم در رابطه با ((ذم )) تقليد نازل شده است همين
معنا را افاده كند تا به ما بفهماند كه انسان آگاه و عاقل هيچ وقت نظر ديگران را در
اصل و اساس دين ، دخالت نمى دهد، مگر اينكه دليل و برهانى قاطع برايش اقامه شود كه
در اين صورت از روى دليل پذيرفته است ، نه از روى تقليد.
اما تقليد در فروع دين نه تنها مذموم نيست ، بلكه براى اكثريت قريب به اتفاق افراد
واجب است ؛ زيرا استخراج احكام از منابع و مدارك آن ، براى همه مردم مشكل است بلكه
اگر همه بخواهند از روى دليل احكام را به دست بياورند، اختلال در نظام معاش و زندگى
مردم پيدا خواهد شد، براى اينكه استخراج احكام ، كار يك روز و دو روز و ده روز نيست
، بلكه سالها رنج ، مشقت ، زحمت ، تلاش ، فكر و تحصيل لازم دارد؛ زيرا همان طورى كه
خواهد آمد، اجتهاد، بر شرايطى متوقف است كه از جمله آن ، تحصيل علوم پايه است كه
مقدمات اجتهاد ناميده مى شود مثل ادبيات ، منطق ، تفسير، اصول فقه و غير آن كه
مسلماً سالها وقت لازم دارد و فراگرفتن آن براى همگان ممكن نيست .
ولى اصول دين از طرفى اساس و ريشه دين است و از طرف ديگر اكثر ادله و براهين آن
وجدانى و عقلى است به گونه اى كه هر انسانى ، از روى فطرت خودش مى تواند به اندازه
فهم و شعورش براى اثبات آن دليل و برهان اقامه كند، يا با مطالعه چند كتاب و يا با
سؤ ال از دانشمندان ، ادله كافى و لازم را به دست بياورد.
براى بيان عقايد شيعيان ابتدا كلامى را از مرحوم علامه محمد حسين آل كاشف الغطاء از
كتاب ((اصل الشيعة و اصولها)) ذكر نموده و بعد به جزئيات بحث مى پردازيم . آن عالم
و مصلح بزرگوار مى فرمايد: دين منحصر به پنج مطلب است :
1 - معرفت و شناخت خالق .
2 - معرفت و شناخت مبلغ دين .
3 - شناخت آنچه را كه بايد پذيرفت و به آن عمل نمود.
4 - آراسته شدن به فضايل اخلاقى و دورى از رذايل اخلاقى .
5 - اعتقاد به معاد.
پس ((دين )) عبارت است از علم و عمل ، و اسلام و ايمان از نظر معنا مترادف و داراى
يك معنا هستند، اين دو كلمه (اسلام و ايمان ) اطلاق مى شوند بر معناى اعمى كه
اعتماد بر سه ركن دارد: ((توحيد، نبوت و معاد)).
اگر كسى يكى از اين سه ((كلمه )) را منكر شود، نه مسلمان است و نه مؤ من و امّا اگر
كسى به يگانگى خداوند و نبوت حضرت محمد صلّى اللّه عليه و آله و اعتقاد به روز جزا،
اقرار و اذعان كند هم مسلمان است و هم مؤ من .
اين دو كلمه (اسلام و ايمان ) بر معناى اخصى هم اطلاق مى شوند كه عبارت است از
اعتماد بر اركان سه گانه و ركن چهارمى كه عمل به دعائم و پايه هاى دين باشد؛ زيرا
اسلام بر همين پايه ها استوار است و عبارت است از پنج چيز: نماز، روزه ، زكات ، حج
و جهاد و به همين جهت است كه گفته اند: ايمان عبارت از اعتقاد قلبى و اقرار زبانى و
عمل به اركان و دعائم دينى مى باشد.
پس هر موردى كه در قرآن كريم ، ايمان به خدا و رسول خدا و روز قيامت ذكر شده است ،
مراد از آن اسلام و ايمان به معناى اول است و در هر موردى كه در قرآن ، عمل صالح هم
به اين سه مورد اضافه شده است ، مراد از آن اسلام و ايمان به معناى دوم است و اصل
در اين تقسيم ، اين آيه مباركه است كه : (قَالَتِ الاَْعْرَابُ ءَامَنَّا قُل لَّمْ
تُؤْمِنُواْ وَلَكِن قُولُوَّاْ اءَسْلَمْنَا ...)(310) ؛ ((اعراب گفتند: ما ايمان
آورده ايم ، به آنان بگو: شما هنوز ايمان نياورده ايد، بلكه بگوييد: اسلام آورده
ايم )).
خداى متعال براى توضيح معناى ((ايمان )) مى فرمايد: (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ
الَّذِينَ ءَامَنُواْ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِى ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُواْ وَجَهَدُواْ
بِاءَمْوَالِهِمْ وَاءَنفُسِهِمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ اُوْلََّبِكَ هُمُ الصَّ
دِقُونَ)(311) ؛ ((مؤ منان واقعى تنها كسانى هستند كه ايمان به خدا و به رسول خدا
دارند سپس هرگز شك و ترديدى به خود راه نداده (و به اين ايمان ثابت قدم بوده ) و با
مال و جان در راه خدا جهاد مى نمايند اينها مؤ منان واقعى هستند)).
به اين معنا كه ايمان ، قول ، يقين و عمل است و اين اركان چهارگانه يعنى توحيد،
نبوت ، معاد و عمل به اركان دين ، اصول اسلام و ايمان به معناى خاص مى باشد و جمهور
مسلمين به آن معتقدند.(312)
منتها فرقى كه بين شيعيان و اهل تسنن وجود دارد در دو مورد است : يكى اينكه شيعيان
((امامت )) را نيز از ((اصول دين )) دانسته و آن را منوط به اختيار مردم نمى دانند،
بلكه امامت را ادامه ((رسالت )) و امام را منتصب از جانب خداوند مى دانند، به اين
معنا كه خداوند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را امر به تبليغ رسالت مى كند، او با
معجزه و آيات بينات ، نبوت خودش را به اثبات مى رساند، و بعد براى پيروان خود امام
بعد از خودش را (كه خداى متعال او را به امامت برگزيده است ) معرفى مى كند و هر
امامى هم ، قبل از رحلت از اين دنيا، امام بعد از خودش را به مردم مى شناساند كه
مطالبى در بحث تشيّع چيست در اين رابطه گذشت و در فصول آينده نيز مفصلاً به آن
خواهيم پرداخت .
اما اهل تسنن ، امامت را از اصول دين ندانسته و از ((فروع دين )) مى دانند و لذا
براى اثبات آن تمسك به ((اجماع )) مى كنند، در حالى كه اجماع مفيد ظن است ، نه يقين
و چون امامت فرع است ، تقليد را نيز در آن جايز مى دانند، چنانكه قائل به وجود نصّ
و امام منصوص هم نيستند. بلكه هر كه را خواستند انتخاب مى كنند.
فرق دوم ، در اصل ((عدل )) است كه شيعيان و معتزله از اهل تسنن معتقدند كه يكى از
اصول دين است و بيان آن خواهد آمد.
در پست های بعدی توحید ، معاد و نبوت را بیان می کنیم و . . .
منبع : تشیع چیست؟ شیعه کیست؟ ، مولف : سید محسن حجت
310-
حجرات / 14 .
311- حجرات / 15 .
312- اصل الشيعة واصولها، ص 121 .
جمعه 8 آذر1387-11:4 | | سرباز | گروه شیعه شناسی |لینک به نوشته



