
786
ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب
--------
کسانی بیمار دارند ( هر نوع بیماری ) و یا مشکل و گرفتگی در امور شرعی دارند نظر خصوصی بدهند با کسب اجازه کامل با ذکر مشخصات فردی و یک ساعت مشخص که در همان ساعت ارتباط را دریافت کنند
آرشیو
تماس با من
جستجو
آرشیو وبلاگ
مرداد 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
آرشیو موضوعی
فلسفه و مفاهیم
طالع بینی ، فال ، استخاره
قرآن کلام خدا
داستانهای پند آموز
نجوم ، زمان ، ساعات
طب در اسلام و قرآن
امکانات یار
شیعه شناسی
پاسخ نامه
*.* رمل *.*
کتابهای یار
درباره ارتباط
آدرس های ورودی
YAr.HOO.ir
YAr.Zim.ir
YAr102.ORQ.ir
ZAlin.HOO.ir
آمار گیر
خبرنامه
لوگوی یار
در مفتاح النبوة روايت شده چون پيامبر اسلام صلى الله عليه
و آله اسلام را در مدينه آشكار كرد و مردم را علنا به اسلام دعوت نمود، حسد عبدالله
بن ابى (رئيس منافقان ) بر پيامبر خدا شدت يافت پس آن حضرت را با اصحابش بر طعام مسمومى
دعوت نمود تا او را شهيد نمايد پس جبرئيل نازل شد و آنچه او اراده كرده بود به حضرت
خبر داد. پس وقتى بر سر سفره نشستند، پيامبر اكرم (ص ) به امير المؤ منين عليه السلام
فرمود:(( يا على تعويذ و دعاى مفيد را بر اين طعام بخوان ، پس آن حضرت اين دعا را خواند.
بسم الله الشافى ، بسم الكافى ، بسم الله المعافى ، بسم الله الذى لايضر مع اسمه شى
ء و لاداء فى الارض و لافى السماء و هو السميع العليم .))
پس حضرت رسول صلى عليه و آله وحضرت على عليه السلام و هر كه
با آنها بودند از آن غذا خوردند تا سير شدند، و سالم از سر سفره بر خواستند، پس چون
عبدالله بن ابى اين قضيه را مشاهده كرد، خيال كرد و غذا را مسموم نكرده ، پس با دوستان
خود بر سر سفره نشستند و بقيه طعام را خوردند و همگى هلاك شدند.
پنجشنبه 14 آذر1387-9:23 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته

قصه برده سخن چين
مردى بنده اى را فروخت و به مشترى گفت : عيبى ندارد جز سخن
چينى ، مشترى گفت : باشد، من راضى هستم ، پس او را خريد، بنده و غلام مدتى را آنجا
ماند، بعد رفت پيش همسر مولايش و گفت : شوهر تو، تو را دوست ندارد و مى خواهد مخفيانه
تو را رها كند پس يك تيغى بگير و از پشت سر او چند تار موئى بتراش و بياور تا من سحر
و جادو كنم تا او تو را دوست بدارد، سپس رفت پيش مولايش و گفت : زن تو، براى خودش دوست
گرفته ، و مى خواهد تو را بكشد پس خود را به خواب در آور، تا بفهمى ، پس مرد خود را
به صورت خواب در آورد، زن با تيغ آمد، مرد خيال كرد زن مى خواهد او را بكشد، پس بلند
شد و زنش را كشت ، پس خويشاوندان زن آمدند و اين مرد را كشتند و جنگ بين دو طائفه
در گرفت و ادامه پيدا كرد.
مذمت سخن چينى
در كافى است كه امام صادق عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى
عليه و آله (به اصحاب ) فرمود: آيا شما را به بدترينتان آگاه نكنم ؟ عرض كردند: بله
يا رسول الله ، فرمود: آنان كه سخن چينى كنند و ميان دوستان جدائى افكنند،
و براى مردمان پاك عيب جوئى كنند.
بهشت بر سخن چينان حرام است
(( ((عن
ابى جعفر عليه السلام قال : محرمة الجنة على القتاتين المشائين با لنميمة .)) ))
حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود: بهشت بر دروغ پردازان
و سخن چينان حرام است .
سعدى گويد :
ميان دو كس جنگ چون آتش است
سخن چين بدبخت هيزم كش است .
كنند اين و آن خوش دگر باره دل
وى اندر ميان كور بخت و خجل .
پنجشنبه 14 آذر1387-9:21 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته

اسود عنسى از توطئه ايرانيان احساس خطر كرد و دريافت اين موضوع به جاى حساسى خواهد
رسيد.
جشيش ديلمى گويد: آزاد، زن شهر بن باذان كه در تصرف اسود بود ما را بسيار مساعدت مى
كرد و راهنماييهاى وى ما را سرانجام پيروز گردانيد.
ديلمى گويد: به آزاد گفتم : اسود شوهر تو را كشت و همه خويشاوندانت را هلاك كرد و
از دم شمشير گذرانيد و زنان را تصرف كرد.
آزاد كه زنى با غيرت و شهامت بود گفت : به خداى سوگند كه من مردى را مانند اسود
دشمن نمى دارم ؛ اسود مردى بى رحم است و هيچ حقى را از خداوند مراعات نمى كند و به
محرم و نامحرم عقيده ندارد.
آزاد گفت : شما تصميم خود با من در ميان گذاريد، من نيز آنچه در منزل اسود مى گذرد
با شما در ميان خواهم گذاشت .
ديلمى گويد: از نزد آزاد بيرون شدم و آنچه بين من و او جريان پيدا كرد به اطلاع
فيروز و دادويه رسانيدم . در اين هنگام مردى از در داخل شد و ((قيس بن عبد يغوث ))
را كه با ما همكارى مى كرد به منزل اسود دعوت كرد. قيس به اتفاق چند نفر به منزل
اسود رفتند وليكن نتوانستند آسيبى به وى برسانند.
در اين هنگام بين قيس و اسود سخنانى رد و بدل شد و قيس بار ديگر به منزل فيروز و
دادويه و ديلمى مراجعت كرد و گفت : اينك اسود مى رسد و شما هر كارى كه دلتان مى
خواهد با وى انجام دهيد.
در اين وقت قيس از منزل بيرون شد و اسود با گروهى از اطرافيانش به طرف ما آمد. در
نزديك منزل در حدود دويست گاو و شتر بود. وى دستور داد همه آن گاوان و شتران را
كشتند.
اسود فرياد زد: اى فيروز! آيا راست است كه در نظر دارى مرا بكشى و با من جنگ كنى ؟
در اين وقت اسود حربه اى را كه در دست داشت به طرف فيروز حواله كرد و گفت : تو را
مانند اين حيوانات سر خواهم بريد.
فيروز گفت : چنين نيست ؛ ما هرگز با تو سر جنگ نداريم و قصد كشتن تو را هم نداريم :
زيرا تو داماد ايرانيان هستى و ما به احترام آزاد به تو آسيبى نخواهيم رسانيد.
بعلاوه كه تو اكنون پيغمبرى و امور دنيا و آخرت در دست تو قرار دارد!
اسود گفت : بايد قسم ياد كنى كه نسبت به من خيانت نكنى و وفادار باشى .
فيروز سخنانى بر زبان راند و با وى همراهى كرد تا از خانه بيرون شدند.
در اين هنگام كه فيروز به اتفاق اسود از خانه بيرون شده راه مى رفتند ناگهان شنيد
كه مردى از وى سعايت مى كند، اسود هم به اين مرد ساعى مى گويد: فردا فيروز و رفقايش
را خواهم كشت . ناگهان اسود متوجه شد كه فيروز گوش مى دهد.
ديلمى گويد: فيروز از نزد اسود مراجعت كرد و جريان غدر و حيله را در ميان گذاشت .
ما دنبال قيس فرستاده و او نيز در مجلس ما شركت كرد. پس ار مدتى مشاوره تصميم
گرفتيم بار ديگر با آزاد، زن اسود مذاكره كنيم و جريان را به اطلاع وى برسانيم و از
نظر وى نيز اطلاعى به دست آوريم . ديلمى گويد: من نزد آزاد رفتم و موضوع را با وى
در ميان گذاشتم و همه قضايا را به اطلاع او رسانيدم .
آراد گفت : اسود هميشه از خود مى ترسد و هيچ اطمينانى به جانش ندارد. هنگامى كه در
منزل قرار مى گيرد تمام اطراف اين قصر و راههايى كه به آن منتهى مى شود مورد نظر
ماءمورين است و حركت هر جنبنده اى را زير نظر خود مى گيرند. بنابراين راه وصول به
اين ساختمان براى افراد عادى امكان ندارد. تنها جايى كه اسود بدون حافظ و نگهبان
استراحت مى كند همين اتاق است . شما فقط در اين مكان مى توانيد او را دريابيد و او
را از پاى درآورند و مطمئن باشيد كه در اتاق خواب وى جز شمشير و چراغى چيز ديگرى
نيست .
ديلمى گويد: من از نزد آزاد بيرون شدم و در نظر داشتم از قصر خارج گردم . در اين
هنگام اسود از اتاق خارج شد و تا مرا ديد بسيار ناراحت گرديد. وى در حالى كه
ديدگانش از فرط غضب سرخ شده بود گفت : از كجاآمده اى و چه كسى به شما اجازه داد
بدون اذن من به خانه وارد شوى ؟ ديلمى گويد: وى سرم را چنان فشار داد كه نزديك بود
از پا درآيم .
در اين هنگام آزاد از دور جريان را ديد و فرياد برآورد: اسود از وى درگذر و اگر وى
فرياد آزاد را نشنيده بود مرامى كشت .آزاد به اسود گفت : وى پسر عموى من است و به
ديدن من آمده است . از وى دست بكش . اسود پس از شنيدن اين سخنان دست از من برداشت و
مرا رها كرد و من از قصر بيرون شدم و به نزد دوستان خود آمده جريان را با آنان در
ميان گذاشتم .
در اين هنگام كه سرگرم گفتگو بوديم ، قاصدى از طرف آزاد آمد و گفت : وقت فرصت است و
شما مى توانيد به مقصود خود برسيد، و هر تصميمى را كه در نظر گرفته ايد هر چه زودتر
به مرحله عمل درآوريد.
به فيروز گفتيم : هر چه زودتر خود را به آزاد برسان . وى به سرعت خود را به آزاد
رسانيد. آزاد جريان را كاملا با وى درميان گذاشت .
فيروز گويد: ما در خارج ساختمانى كه اسود در آن زندگى مى كرد راهى از زيرزمين به
اتاق وى باز كرديم و افرادى را در دهليز آن قرار داديم تا در موقع لزوم خود را از
خارج به اين اتاق برسانند و وى را بكشند.
فيروز پس از اين مطالب داخل اتاق شد و با آزاد مانند اينكه به ديدن وى آمده است
نشست و مشغول گفتگو شدند. در اين هنگام كه فيروز با آزاد سرگرم سخن بود اسود از در
وارد شد و چون چشمانش به فيروز افتاد سخت ناراحت شد.
آزاد هنگامى كه ناراحتى اسود را مشاهده كرد غيرتش به جوش آمد و گفت : وى از
خويشاوندان من است و با من نسبت نزديك دارد.
اسود با كمال ناراحتى فيروز را از اتاق خارج كرد و او را از قصر بيرون كشيد.
چون شب شد فيروز، ديلمى و دادويه هر سه نفر تصميم گرفتند از راه زيرزمين خود را به
اتاق مخصوص اسود برسانند و او را از پاى درآورند.
پس از اينكه مقدمات كشتن اسود را از هر جهت فراهم آوردند، نظر خود را با دوستان و
همفكران خويش درميان نهادند و موضوع را به اطلاع بعضى قبائل عرب مانند همدان و حمير
رسانيدند. ديلمى گويد: ما شب دست به كار شديم و از زيرزمين راهى به اتاق اسود باز
كرديم و خود را به درون اتاق وى رسانيديم . در ميان اتاق يك چراغ مى سوخت و روشنايى
مختصرى از آن مشاهده مى شد. ما به فيروز اعتماد داشتيم ، زيرا وى مردى شجاع و بى
باك و هم زورمند و قوى بود. به فيروز گفتيم : بنگر در روشنايى چه چيزى مى بينى ؟
فيروز بيرون شد در حالى كه مابين او نگهبانان قرار گرفته بودند. هنگامى كه بر در
اتاق رسيد صداى خرخرى شنيد. معلوم شد اسود در خواب فرو رفته و نفيرش بلند شده است .
آزاد زنش نيز در گوشه اى نشسته . هنگامى كه فيروز در اتاق رسيد ناگهان اسود از خواب
پريد و بلند شد و در جاى خود نشست و فرياد برآورد: اى فيروز مرا با تو چكار است ؟!
در اين هنگام فيروز متوجه شد كه اگر مراحعت كند به دست نگهبانان كشته خواهد شد و
آزاد نيز هلاك خواهد شد. ناگهان خود را به درون اتاق افكند و خويشتن را به روى اسود
انداخت و با وى گلاويز شد و مانند شتر نر بر وى حمله آورد و سرش را گرفت و او را
خفه كرد. هنگامى كه مى خواست از اتاق بيرون رود آزاد گفت : مطمئن هستى كه اين مرد
كشته شده و جانش از كالبدش درآمده است ؟
فيروز از اتاق بيرون شد و جريان را به اطلاع ماها كه در كنار دهليز زيرزمينى بوديم
رسانيد. ما نيز داخل اتاق شديم ، در حالى كه اسود كذّاب هنوز مانند گاو فرياد برمى
آورد. سپس با كارد بزرگى سرش را از تن جدا كرديم و بدين طريق منطقه يمن را از وجود
ناپاكش پاك ساختيم .
در اين لحظه اضطرابى در حوالى اتاق مخصوص وى پديد آمد و سر و صدا بلند شد. نگهبانان
از اطراف و اكناف به طرف ساختمان مسكونى اسود آمدند و فرياد برآوردند: چه شده است ؟
آزاد زن اسود گفت : موضوع تازه اى نيست ، پيغمبر در حال نزول وحى است ! و در اثر
وحى بدين حالت افتاده است و بدين طريق نگهبانان از اطراف اتاق پراكنده شدند و ما از
خطر جستيم .
پس از رفتن نگهبانان بار ديگر سكوت فضاى اتاق را فرا گرفت و ما چهار نفر (يعنى
فيروز، دادويه ، كشيش ديلمى و قيس ) در اين فكر افتاديم كه رفقاى خود را چگويه از
اين جريان مطلع سازيم . در نظر گرفتيم فرياد بزنيم كه اسود را كشتيم و همين نظريه
را در هنگام طلوع فجر به مرحله عمل درآورديم .
پس از طلوع فجر شعارى را كه قرارمان بود با صداى بلند اعلام كرديم و در آخر اين
فرياد مسلمانان و كفار رسيدند و از وقوع قضيه بزرگى اطلاع پيدا كردند.
ديلمى گويد: سپس شروع كردم به اذان گفتنم و با صداى بلند گفتيم : اشهد او محمّدا
رسول اللّه و اعلام كردم كه ((عيهله )) يعنى اسود كذّاب دروغ مى گفت و بدون حق خود
را پيغمبر معرفى مى كرد. در اين موقع سر او را به طرف مردم افكندم .
پس از اين جريان گروهى از نگهبانان وى كه كشته شدن او را مشاهده كردند شروع كردند
به غارت قصر وى و هر چه در آن بود به يغما بردند و به طور كلى در يك لحظه آنچه در
آن كاخ جمع شده بود از بين رفت و تار و مار شد. بدين طريق يك ادعاى باطل و دروغ كه
موجب قتل نفوس بى شمارى گرديد نابود شد.
پس از اين به اهل صنعا گفتيم هر كس يكى از اصحاب عنسى را مشاهده كرد دستگيد كند.
بدين ترتيب گروهى از ياران اسود توقيف گرديدند.
هنگامى كه طرفداران اسود از جايگاه خود درآمدند مشاهده كردند هفتاد نفر از رفقاى
انها مفقودالاثر مى باشند. دوستان اسود جريان را براى ما نوشتند. ما نيز براى آنان
نوشتيم آنچه را كه آنها در دست دارند براى ما واگذارند و ما نيز آنچه در در اختيار
داريم به زمين خواهيم گذاشت .
اين پيشنهاد به مرحله درآمد وليكن ياران اسود بعد از اين نتوايستند همديگر را
ملاقات كنند و تصميمات جديدى بگيرند و ما كاملا از شر آنان آسوده شديم . اصحاب اسود
بعد از كشته شدن وى به بيابانهاى بين صنعا و نجران پناه بردند و ديگر از مداخله در
امور ممنوع شدند. در اين هنگام كلنه عمال و حكام حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه و
آله به طرف مركز حكومت خود رفتند و بار ديكر اوصاع و احوال به حال عادى برگشت .
خبر كشبه شدن اسود به سرعت به اطلاع مسلمانان در مدينه منوره رسيد.
عبداللّه بن عمر روايت مى كند: در شبى كه اسود كذّاب كشته شد از طريق وحى خبر كشته
شدن وى به اطلاع نبى اكرم صلى اللّه عليه و آله رسيد و حضرت فرمودند: عنسى كشته شد
و قتل وى به دست مبارك كه از يك خانواده مبارك مى باشد واقع گرديده است . مسلمانان
از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله )پرسيدند: كدام مرد وى را كشت ؟ فرمود: فيروز.
ايام حكومت و رياست اسود در يمن و نواحى آن سه ماه به طول انجاميد.
فيروز گويد: چون اسود را كشتيم اوضاع و احوال به صورت عادى درآمد و مانند روزهاى
قبل از وى بار ديگر امنيت و آرامش سرزمين يمن را فرا گرفت . معاذبن جبل كه از طرف
پيغمبر صلى اللّه عليه و آله امام جماعت اهل يمن بود و در دوره اسود خانه نشين شده
بود بار ديگر دعوت شد كه نماز را از سرگيرد و اقامه جماعت كند. ما از هيچ چيز باك
نداشتيم جز اندكى از سواران طرفدار اسود كه در اطراف يمن پراكنده شده بودند. در اين
هنگام كه اوضاع و احوال آرام شده بود خبر درگذشت نبى اكرم صلى اللّه عليه و آله
رسيد و بار ديگر آرامش به هم خورد و رشته امور از هم گسيخته گرديد.
جمعه 8 آذر1387-11:18 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته

خواب معروفى نقل مى كنند كه در زمان شيخ انصارى يك كسى خواب ديد كه شيطان در نقطه اى (قضيه مربوط به نجف است ) تعداد زيادى افسار همراه خودش دارد ولى افسارها مختلف است بعضى از افسارها خيلى شل است طناب بسيار ضعيفى را به صورت افسار درآورده است يكى ديگر افسار چرمى ، يكى ديگر زنجيرى ، زنجيرهاى مختلف و بعضى از زنجيرها خيلى قوى بود كه خيلى جالب بود. از شيطان پرسيد: اينها چيست ؟
- اينها افسارهايى است كه به كله بنى آدم مى زنم و آنها را به طرف گناه مى كشانم .
آن افسار خيلى كلفت ، نظر اين شخص را جلب كرد، گفت : آن براى كيست ؟
- اين براى يك آدم خيلى گردن كلفتى است .
- كى .
- شيخ انصارى .
- چطور؟
- اتفاقا ديشب زدم به كله اش يك چند قدم آوردم ولى زد آن را پاره كرد.
- حالا افسار ماها كجاست ؟
- شما كه افسار نمى خواهيد، شما دنبال من هستند! اين افسار مال آنهايى است كه دنبال من نمى آيند. آن شخص صبح آمد خواب را براى شيخ انصارى نقل كرد.
مثل اينكه شبى بوده شيخ خيلى اضطرار پيدا مى كند و پولى كه بابت سهم امام بوده و فردا بايستى تقسيم مى كرده است به عنوان قرض از آن چيزى برمى دارد؛ مى گذارد سرجايش . شيطان كه گفته بود زنجير را زدم به كله اش و او را چند قدم آوردم ولى بعد پاره كرد و رفت ، قضيه اين بوده است .
جمعه 8 آذر1387-11:16 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته

تواريخ نوشته اند كه رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله در ايام آخر
عمر خود شبى تنها بيرون آمدند و به گورستان بقيع رفتند و براى خفتگان بقيع استغفار كردند. پس
از آن به اصحاب خود فرمودند: جبرئيل هر سال يك بار قرآن را بر من عرضه مى كرد و
امسال دوبار عرضه كرد، فكر ميكنم اين از آن جهت است كه مرگ من نزديك است . روز بعد
به منبر رفتند و اعلم كردند كه موقع مرگ من فرارسيده است . هر كس كه به او وعده
اى داده ام بيايد تا انجام دهم و هر كس از من طلبى دارد بيايد تا ادا كنم .
آنگاه به سخن خود چنين ارامه دادند:
ايُّها الناسُ انه ليس بين اللّه و بين احدٍ نسبٌ ولا امرٌ يوتيه به خيراً او يصرف عنه شراً
الا العمل . الا لا يدعينَّ مدَّع و لا يتمنَّينَّ متمنٍّ، والذى بعثنى بالحق لاينجى الا عملٌ
مع رحمة ولو عصيت لهويت اللهمَّ قد بلَّغتُ.
((ايهاالناس !
ميان هيچكس و خدا خويشاوندى يا چيزى به او خيرى برساند يا شرى از او دفع كند وجود ندارد جز عمل
. همانا كسى ادعا نكند و آرزو نكند و خيال نكند كه غير از عمل چيزى به حالش نفع مى رساند. قسم
به كسى كه مرا مبعوث كرد، نجات نمى بخشد مگر عمل توام با رحمت پروردگار. من نيز
اگر عصيان كرده بودم سقوط كرده بودم . خدايا شاهد باش كه رسالت خود را ابلاغ
كردم )).
جمعه 8 آذر1387-11:16 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته

موسى بن عمران به اتفاق برادرش هارون در حالى كه جامه هايى
پشمينه بر تن و عصاهاى چوبين در دست داشتند و همه تجهيزات ظاهريشان منحصر به اين بود بر فرعون
وارد شدند و او را به قبول حق دعوت كردند و با كمال قاطعيت ابراز داشتند:
اگر دعوت ما را بپذيرى و به راهى كه ما مى خواهيم وارد شوى ما عزت تو را
تضمين مى كنيم .
فرعون با تعجب فراوان گفت : اينها را ببينيد كه از تضمين عزت
من در صورت پيروى آنها و گر نه زوال حكومت من سخن من گويند!!
پيامبران به حكم اينكه خود را مبعوث احساس مى
كنند و در رسالت خويش ترديدى
ندارند با چنان قاطعيتى پيام خويش را تبليغ مى كنند و از آن دفاع مى كنند كه مانندى براى آن نتوان يافت .
جمعه 8 آذر1387-11:16 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته

على (ع ) در يك روز جمعه بر روى منبرى آجرى خطبه مى خواند،
اشعث بن قيس كه از سرداران معروف عرب بود آمد و گفت : يااميرالمؤ منين اين ((سرخ رويان )) (يعنى ايرانيان ) جلو روى تو بر ما خشم گرفته
بود گفت : امروز من نشان خواهم داد
كه عرب چكاره است .
على (ع ) فرمود: اين شكم گنده ها خودشان روزه ها در بستر نرم استراحت مى كنند و
آنها (موالى و ايرانيان ) روزهاى گرم به خاطر خدا فعاليّت مى كنند. و آنگاه از من مى
خواهند كه آنها را طرد كنم تا از ستمكاران باشم ، قسم به خدايى كه دانه را شكافت و آدمى را
آفريد كه از رسول خدا شنيدم فرمود:
به خدا همچنانكه در ابتدا شما ايرانيان را به
خاطر اسلام با شمشير خواهيد زد، بعد ايرانيان شما را با شمشير به خاطر اسلام
خواهيد زد.
جمعه 8 آذر1387-11:16 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته

مرحوم سيد حسين كوه كمره اى از بزرگان اكابر علماء و از مراجع
تقليد زمان خودشان بودند. ايشان در نجف حوزه درسى داشتند، ولى هنوز شهرت زيادى به هم نزده
بودند، بخصوص كه در نجف فقط مدت كمى را اقامت داشتند و بعد به ايران آمده و به سياحت
پرداخته بودند، به اين معنا كه شهرهاى ايران را مى گشت هر جا يك عالم مبرزى مى ديد
مدتى را نزد او مى ماند و از وى استفاده مى نمود، مدتى را در مشهد گذراند، مقدار
بيشترى را در اصفهان ماند و مدت زيادترى را در كاشان از محضر مرحوم نراقى استفاده كرد
بود، پس از مدت سه سال كه به كاشان برگشت ، براستى مرد مبرزى شده بود.
در هنگامى كه در نجف اقامت داشتند در مسجدى تدريس مى كرد، در همان مسجد
قبل از ساعت درسى او شيخى كم جثه با چشم هايى بهم خورده و تراخمى كه شباهت وى را به خوزستانيها
مى رساند با لباسهايى مندرس و عمامه اى كهنه نيز براى دو سه نفر درس مى گفت .
يك روز مرحوم آقا سيد حسين زودتر از هميشه مى آيد، هنوز يك ساعت ديگر
به ساعت درسى مانده بود كه وارد مسجد مى شود، ديد يك شيخ به اصطلاح جلنبرى هم آن گوشه نشسته
و براى دو سه نفر تدريس مى كند او هم كنارى نشست ولى صداى شيخ را به خوبى مى شنيد،
حرفهاى وى را گوش كرد، ديد خيلى پخته درس مى دهد و براى او نيز مفيد است . حالا آقا
سيد حسين يك عالم معتبر معروف قريب المرجعيت است در حالى كه آن شيخ ، يك مرد
مجهولى است كه تا آن روز او را نمى شناخته است .
فردايش گفت : امروز هم يك خرده زودتر برويم
ببينيم چه جورى است ؟ لذا عمداً يك
ساعت زودتر رفت و مثل روز قبل يك گوشه اى نشست گوش كرد ديد تشخيص ديروز درست بوده است و در واقع آن شيخ
مرد فاضلى است و حتى از او هم فاضل تر مى باشد، با خود گفت يك روز ديگر هم امتحان مى
كنم ، باز هم همين كار را كرد.
برايش صد در صد ثابت شد كه اين مرد نامعروف
مجهول ، از خودش عالمتر است و خود او هم مى تواند از آن شيخ استفاده كند بعد رفت در جايى
كه هر روز تدريس مى كرد نشست تا شاگردانش آمدند.
هنوز درس آن شيخ تمام نشده بود، سيد خطاب به
شاگردانش گفت : من امروز براى شما
حرف تازه اى دارم .
گفتند: بفرماييد.
گفت : آن شيخى كه مى بينيد آن گوشه نشسته ، او از من خيلى
عالمتر و فاضل تر است و من امتحان كردم ، خود من هم از او
استفاده مى كنم ، و اگر راستش را بخواهيد من و شما - همه با همديگر - بايد پاى درس او برويم ، يااللّه كه
ما رفتيم ، خودش از جاى بلند شد و تمام شاگردان هم به همراه او به پاى درس آن شيخ رفتند، اما
حقيقت اين بود كه آن شيخ كم جثه آسمان جل كسى جز شيخ مرتضى انصارى نبود، منتهى در آن
وقت هنوز قدرش شناخته نشده بود ولى بعدها از اعاظم فقهاء و اكابر علما بشمار آمد.
اما آنچه كه در اين داستان انسان را به شگفت وا مى دارد، اين روحيه
عالى و الهى است كه انسانى مانند آقا سيد حسين كوه كمره اى را با آن درجه علمى و اجتماعى
(مرجعيت ) وادار مى كند تا قيام عليه خود كند و با پذيرفتن شاگردى شيخ انصارى موقعيت و
مرجعيت خويش را ناديده بگيرد و آن را او خود سلب كند و به ديگرى تفويض نمايد.
مرجعيت كم نيست ، اگر انسان بخواهد از جنبه دنيايى به آن نگاه كند
مقام بسيار عالى اى است ، اما اينكه او از منافع خودش اين چنين مى گذرد ناشى از يك روح
متعالى آزاد است كه مى توانست آنطور بين خودش و ديگرى قضاوت كند و عليه خويشتن حكم صادر كند.
جمعه 8 آذر1387-11:4 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته

روزى حضرت على (ع) از درب دكان قصابى مى گذشت .
قصاب به آن حضرت عرض كرد:
يا اميرالمؤ منين ! گوشتهاى بسيار خوبى آورده ام . اگر ميخواهيد ببريد.
فرمود: الان پول ندارم كه بخرم .
عرض كرد من صبر مى كنم پولش را بعدا بدهيد.
فرمود: من به شكم خود مى كويم كه صبر كند اگر نمى توانستم به شكم خود
بگويم از تو مى خواستم كه صبر كنى ولى حالا كه ميتوانم به شكم خود مى گويم كه صبر كند.
آرى ، خاصيت نفس اماره اين است كه اگر تو او را وادار و مطيع خود نكنى او تو
را مشغول و مطيع خود خواهد ساخت . ولى على (ع ) كه در ميدان جنگ مغلوب عمرو بن
عبدودها و مرحب ها نمى شود، به طريق اولى و صد چندان بيشتر هرگز بر خود نمى پسندد كه مغلوب
يك ميل و هواى نفس گردد.
جمعه 8 آذر1387-11:4 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته

حسن بن جهم ، بر حضرت
موسى بن جعفر (ع ) وارد شد، در حالى كه آن حضرت خضاب فرموده بود.
عرض كرد: يابن رسول
اللّه ، رنگ مشكى بكار برده ايد؟
فرمود: بلى خضاب و آرايش
در مرد موجب افزايش پاكدامنى در همسر اوست ، برخى از زنان به اين جهت كه شوهرانشان
خود را نمى آرايند، عفاف را از دست مى دهند.
جمعه 8 آذر1387-11:4 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته

روزى سه نفر از زنها، به حضور رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله
آمده و از شوهران خود شكايت كردند.
يكى گفت : شوهر من گوشت نمى خورد.
ديگرى گفت : شوهر من از بوى خوش اجتناب مى كند.
سومى گفت : شوهر من از زنان دورى مى كند.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بى درنگ در حالى كه به علامت خشم
ردايش را به زمين ميكشيد از خانه به مسجد رفت و بر منبر برآمد و فرياد كرد:
چه مى شود گروهى از ياران مرا كه ترك گوشت و بوى خوش و زن كرده اند؟! همانا من خورم
هم گوشت مى خورم و هم بوى خوش استعمال مى كنم و هم از زنان بهره مى گيرم ، هر كس از روش
من اعراض كند از من نيست .
جمعه 8 آذر1387-11:3 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته

خداوند در جهان از هر چیز جفتی آفرید و نر و ماده ای قرار
داد تا با زنا شویی نسل آنها گسترش یابد.
شیطان جفت ندارد و تولید مثل او با سایر موجودات متفاوت
است.
در روایتی وارد شده : شیطان وقتی می خواهد تولید مثل کند ،
ران های خود را به هم می مالد و از این راه تولید مثل می کند.
اما برای ارضای خواهش های نفسانی از چند راه وارد می شود :
یکی از آن راه ها نزدیکی با زنان است . آن گاه که مردی قصد
هم بستری با همسر را دارد ، اگر " بسم الله " و نام خدا را بگوید ،
شیطان از او دور می شود ولی اگر فراموش کند یا عمداً نام خدا را نبرد ، او نیز
حاضر شود و با مرد شرکت کند .
قرآن در این باره می فرماید : « و شارکهم فی الاموال و
الاولاد »
خداوند خطاب به شیطان نمود و فرمود : ای شیطان ! در دارایی
و فرزنان مردم شرکت کن ( بنی اسرائیل / 63 )
دیگر ، از راه لواط ، با افراد مست. وقتی کسی شراب می خورد
عقل و شعور خود را از ست می دهد و مست می شود و دیگر چیزی نمی فهمد.
در این حال شیطان ملعون با آنان لواط می کند و شراب خوار
مست را عروس خود می کند.
حضرت رسول ( ص ) در این زمینه می فرماید :
« من بات سکرناً بات عروساً للشّیطان » : « کسی که شب را به
پایان برد ، در حالی که مست شراب باشد ، صبح را به صبح رسانیده در حالی که عروس
شیطان بوده است » ( بحار ج79 ص 148 - 150 )
در این باره حضرت رسول (ص) فرمود : شراب خوار صبح را به شب
می رساند وشب را به صبح می رساند در حالی که خداوند بر او غضبناک است.
و نیز فرموده : کسی که در شب شراب بخورد و مست و بی هوش شود
، به طوری که به چیزی توجه نداشته باشد ، عروس شیطان است و آن ملعون با او لواط می
کند . از این رو ، وقتی از خواب بیدار شد ، همانطور که از جنابت غسل می کند باید
غسل نماید و اگر غسل جنابت نکند ، هیچ عملی از او قبول نخواهد شد و خداوند او را
از همه دشمن تر می شمارد. ( بحار
ج79 ص148 - 150 )
یکشنبه 21 مهر1387-20:58 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته

عرض کرد : از خدا می ترسم.
حضرت فرمود : ای بنده خدا از گناهان خود بترس و از
اینکه بر بندگان اوستم می کنی و خداوند با تو به عدالتش رفتار کند هراسان باش.
تکالیف او را انجام ده و از فرمانهای اوسرپیچی
مکن.اگر چنین کردی دیگر از خداوند ترسی به دل راه مده که به هیچ کسی ستم نمی کند و
او را بیش از آنکه سزاوار باشد عذاب نمی دهد ، مگر آنکه اعمالت تغییر یابد ، در
این وقت ترسان باش.
اگر می خواهی خداوند تو را در امان دارد ، بدان که
هر کار خوبی که می کنی از توفیقات خود خداست و هر بدی که می کشی خداوند به تو مهلت
می دهد.
حضرت در حدیث دیگری می فرماید :
هر گاه از خدا بترسی بسوی او می روی و هر گاه از
مخلوق بترسی از آن فرار می کنی.
چهارشنبه 6 شهریور1387-13:45 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته

امام علی علیه السلام در نامه ای به « ابن حنیف »
کارگزار خود در بصره نوشت:
به من خبر رسیده که مردی از جوانان بصره تو را به
مهمانی خوانده است و تو با شتاب به آن ملس رفته ای و خوراک های رنگارنگ و کاسه های
بزرگ در برابرت نهاده اند ، گمان نمی کنم به مهمانی جماعتی روی که نیازمندان آنها
رانده شده اند و توانگرانشان دعوت شده اند.
چهارشنبه 6 شهریور1387-13:44 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته

حضرت آدم (عليه السلام) اولين پيامبري بود که بر مصائب امام حسين (عليه السلام) در روز عاشورا اشک ريخت و به اين وسيله ، توبه اش مورد تقرب درگاه خداوند متعال واقع گرديد . حضرت آدم (عليه السلام) که به خاطر «ترک اولي» به زمين منتقل شده بود ، از اين جهت سخت نگران بود ، تا آن که خداوند متعال به ايشان کلماتي را آموزش داد تا بتواند مورد توجه قرار گيرد .
در سوره بقره آيه 37 خداوند متعال مي فرمايد : «وَ تَلَقّي آدَمُ مِن رَبِّه کَلِماتِ فَتابَ عَلَيهِ ...»
پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) درباره اين آيه شريفه مي فرمايند : چون خداوند متعال خواست توبه آدم را مورد توجه قرار دهد ، به او آموخت که بگويد :
يا حَميدُ بِحَقّ مُحَمَّد وَ يا عاليُ بِحَقِّ عَلِيّ وَ يا فاطِرُ بِحَقِّ فاطِمَة وَ يا مُحسِنُ بِحَقِّ الحَسَنِ وَ يا قَديمَ الإحسانِ بِحَقِّ الحُسَينِ
در کتاب خصائص الحسينيه چنين نقل شده است : « هنگامي که به نام مقدس اباعبدالله الحسين (عليه السلام) رسيد و نام آن حضرت را به زبان آورد ، باشنيدن اين نام قلب ايشان شکست و اشکشان جاري گشت و چون سبب اين امر را از جبرئيل پرسيد ، در جواب عرض کرد : اي آدم ! او فرزند شماست و به مصيبتي دچار مي شود که تمام مصائب عالم در برابر آن کوچک مي باشد . حضرت آدم (عليه السلام) فرمود : آن مصيبت چيست ؟ جبرئيل گفت : اي آدم ! فرزند تو ، در حالي که تشنه است و از وطن دور افتاده و تنها و بي ياور است ، کشته مي شود . آن قدر تشنگي بر او اثر مي گذارد که عالم به نظرش تيره و تار گردد و هرچه فرياد مي زند : آه از تشنگي ... آه از کمي يار ! ... جواب ايشان را کسي نمي دهد ، مگر با شمشيرهاي برهنه و برنده ... سپس حضرت آدم (عليه السلام) و جبرئيل هر دو به شدت گريه کردند . اين گريه سبب تقرب حضرت آدم (عليه السلام) شد و آن روز را «عرفه» و آن مکان را «عرفات» ناميدند.
دوشنبه 4 شهریور1387-12:26 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته

آدم ابو البشر صفی الله 938 ( بقول اَصَح یک هزار ) عمر کرد و با حوا هفت ساعت در بهشت بودند ده صحیفه بر او نازل شد و ده روز تب کرد روز یازدهم جمعه یازدهم محرم رحلت کرد و حوا پانصد شکم زائید و در هر شکم پیر و دختری و حوا یک سال و پانزده روز بعد از آدم فوت کرد و هر دو در غار ابو قبیس ( در کعبه ) دفن شدند و نوح در طوفان استخوانهای آنها به نجف برد و آنجا دفن کرد ولی در جده قبری به نام حضرت آدم مزار است و وصی آدم شیث ملقب به بهبه الله امور حضرت آدم را او تکلف کرد و 75 تکبیر بر او گفت و بر شیث 50 صحیفه نازل شد و بعد از هزار سال و چهل روز رحلت نمود و پهلوی آدم دفن شد . اخنوع ملقب به ادریس اولین کسی بود که به قلم نوشت و در حکم نجوم نظر کرد ، جامه دوخت و بهد از 300 سال تبلیغ متوشلخ پسرش خود را وصی نمود.
پنجشنبه 24 مرداد1387-15:52 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته

پس از انکه حضرت نوح به قوم گناهکار خ.د نفرین کردو طوفان همه آنها را از بین برد ، شیطان خدمت حضرت نوح و گفت :
ای نوح !
تو حقی بر من داری و نیکی در حق من انجام داده ای می خواهم آن راجبران کنم.
نوح پرسید : چه حقی ؟
شیطان در پاسخ گفت : همان که تو نفرین کردی قومت همگی یکجا هلاک شدند . اگر این کار را نمی کردی من در گمراهی آنها به زحمت می افتادم ، اینک مدتی راحت هستمتا نسل دیگر بوجود آید.
اینک در قبال این خدمت به تو می گویم از چند صفت پرهیز کن.
1- از کبر پرهیز کن !
زیرا همین صفت کبر بود آنگاه به خداوند دستور داد برای آدم سجده کن ، نگذاشت سجده کنم.اگر سجده می کردم کافر نمی شدم و از عالم ملکوت طرد نمی گشتم.
2- از حرص دوری کن !
زیرا خداوند تمامی بهشت را در اختیار پدرت آدم گذاشت و فقط از یک درخت نهی کرد ولی حرص آدم را واداشت تا از آن درخت بخورد و از بهشت بیرونش کردند.
3- از حسد دوری کن !
برای اینکه قابیل فرزند آدم به برادرش ( هابیل ) حسد برد و او را کشت.
سپس نوح پیامبر پرسید :
به من بگو چه وقت بر فرزندان آدم مسلط می شوی و آنان را فریب می دهی؟
شیطان در جواب گفت :
هنگام غضب ، آنگاه که بنی آدم غضبناک شود.
منبع : بحار الانوار ج 11 ص 293
پنجشنبه 24 مرداد1387-15:49 | | سرباز | گروه داستانهای پند آموز |لینک به نوشته



